خشم و خشنودی لنگستون هیوز - رسانه مجازی نیلسو

خشم و خشنودی لنگستون هیوز

  • توسط مرسده خدادادی
langston hughes hires cropped 3 - خشم و خشنودی لنگستون هیوز

مقدمه مترجم: رنه واتسون در اورگان در ایالات متحده پرورش یافت. او نویسنده کتاب‌های کودکان و نوجوانان است و برای برخی کارهایش برنده یا نامزد جوایزی شده است. در این مقاله رنه واتسون به بررسی اشعار اعتراضی لنگستون هیوز، شاعر سیاه‌پوست دوره رنسانس هارلم و همذات‌پنداری‌های این نویسنده با این شاعر شهیر در طول دوران تحصیل خود می‌پردازد. هیوز به سیاه‌پوستانی که مورد بی‌مهری قرار گرفته‌اند این اطمینان را می‌دهد که تنها نیستند. اشعار لنگستون هیوز اولین‌بار به مدد احمد شاملو به فارسی ترجمه شده است.

رسانه نیلسو
رنه واتسون. منبع: سایت شخصی رنه واتسون

بیشتر بخوانید:

خواندن اشعار لنگستون هیوز مانند کلیسا رفتن است

و منظورم از کلیسا کلیسایی است که جمعیت فریاد آمین به سر برمی‌آورند، مردم بهترین لباس‌های روز یکشنبه خود را پوشیده‌اند و کلاه‌های بزرگ و کفش‌های واکس‌خورده دارند و دست‌های خود را در حال شکرگزاری تکان می‌دهند و زمانی که خطی از کتاب مقدس در کلیسا طنین می‌اندازد، فریاد می‌زنند: «می‌دانم این درست است».

در دوره رشد من، صدا زدن و جواب دادن بخشی از فرهنگ کلیسا رفتن بود. در کلیسای باپتیست مبلغان مذهبی آنتیوچ در پورتلند، در اورگان، مراسم مذهبی کلیسا شامل ارتباط دوطرفه بود. یک تجمع مذهبی ساکت بی‌ادب تلقی می‌شد و محکوم به ملامت بود.

موعظه‌های کشیشان ما آغشته به درس‌های تاریخی درباره جنبش حقوق مدنی دهه 50 و 60 میلادی بود و آن‌ها ما را به چالش می‌کشیدند؛ به خصوص افراد جوان را. بعضی اوقات کشیش ما را مجازات می‌کرد و از ما می‌خواست تا ایمانمان را عملی کنیم و چیزی بسازیم – به بی‌خانمانان غذا دهیم، بیماران را تیمار کنیم، مراقبت از کودکان بدون مادر را بیاموزیم.

yjkj - خشم و خشنودی لنگستون هیوز
لنگستون هیوز، عکاس: کارل ون وچتن (1936)

من مشتاق روزهای یکشنبه بودم.

کلیسا همچون خانه بود.

به عنوان دختر سیاه‌پوستی که در شمال‌غربی اقیانوس آرام بزرگ شده است، به آن فضا نیاز داشتم. من به یک مدرسه کاملاً سفیدپوست رفتم. همکلاسی‌هایم به نحوی به من نشان دادند که از نحوه صحبت کردن من خوششان نمی‌آید، از مدل موهایم و از غذایی که از خانه به مدرسه می‌آورم نفرت دارند.

پس هنگامی که معلم انگلیسی من واحد شعر خود را معرفی کرد و از لنگستون هیوز به عنوان اولین شاعر خود استفاده کرد، روحم مانند زمانی که در کلیسا بودم از خوشی جست‌وخیز می‌کرد. من زبان محلی سیاه‌پوستان در اشعار او را می‌شناختم. من آن مادری را که به پسرش گفته بود زندگی برای من راه‌پله کریستال نیست می‌شناختم. من بوی تعفن آن رؤیاهای در حال گندیدن را می‌شناختم. من با آرزوی آن مردمی که می‌خواستند آمریکا جای خوبی شود آشنا بودم. وقتی هیوز مردمش را مانند آسمان شب زیبا خواند، پدربزرگم و عموزاده‌هایم و همسایه‌هایم  را به خاطر می‌آورم. من در آن کلاس درس برای اولین‌بار آمین گفتم. درس‌ها مستقیماً با من حرف می‌زدند، در مورد من حرف می‌زدند.

شعر و شاعری به خلوتگاه من تبدیل شد.

من در ایالتی بزرگ شدم که مردم سیاه‌پوست 2 درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند، پس به پناهگاهی برای سیاهی پوستم نیاز داشتم. جایی که من از آن آمده‌ام برای جشن گرفتن و انتقاد کردن به اجازه نیاز دارم. دانستن اینکه تقلا و کشمکش فردی مانند مادرم ارزش یک شعر را داشت، دانستن اینکه رؤیاهای من به‌قدر کافی مهم بودند تا ضبط شوند، به آن‌ها نوعی اعتبار می‌بخشید. شعر گفتن هیوز شاهدی برای تجربه من و وجود داشتن من بود.

در طول دوران تحصیلم واحدهای شعر بیشتری بودند و تقریباً همیشه یک شاعر سیاه‌پوست در برنامه درسی بود: لنگستون هیوز. اما شعرها همیشه تکراری بودند. شعرهایی در مورد رؤیاها. هر سال، من و همکلاسی‌هایم شعرهای هارلم و دگرگونی رؤیا را می‌خواندیم.

تا قبل از دانشگاه نمی‌دانستم که هیوز تنها یک فرد رؤیاپرداز نبوده است؛ شاعری که در مورد رؤیاهای به‌تعویق‌افتاده می‌نوشت همان شاعری است که نوشته بود: «اگر دولت می‌تواند جایی برای یک گوزن شمالی در نظر بگیرد که بدون آزار و مزاحمت به گوزن بودن خودش ادامه دهد، یا یک ماهی بدون به قلاب افتادن، ماهی باشد، یا یک بوفالو بدون تیر خوردن بوفالو باشد، پس باید جایی در کشور آمریکا باشد که یک سیاه‌پوست می‌تواند بدون اعمال قانون جداسازی سیاه‌پوستان از سفیدپوستان، به سیاه‌پوست بودن خود ادامه دهد.»

هیوز نوشت: «به خداوند قسم می‌خورم/ هنوز نمی‌توانم ببینم/چرا دموکراسی به معنای همه است/ همه به‌جز من».

او نوشت: «من خسته می‌شوم از شنیدن اینکه/ مردم می‌گویند/ بگذار زمان سپری شود/ فردا روز دیگری است/ من به آزادی خود زمانی که مرده‌ام نیازی ندارم/ من نمی‌توانم با نان فردا به زندگی خودم ادامه دهم».

هیوز اعلام کرد که او هم آمریکایی است اما نوشت: «آمریکا هرگز برای من آمریکا نبوده است». او کشورش و مردمش را دوست داشت و از آن‌ها انتقاد می‌کرد.

همیشه فکر می‌کردم چرا معلمانم این بخش از هیوز را با ما به اشتراک نمی‌گذاشتند. چرا این‌قدر با درگیری سیاه‌پوستان راحت بودند، اما نه با خشم ما؟

کلمات هیوز جایگاه مقدسی بودند و هستند. مانند وضعیتی که در آن بزرگ شدم: بلند، آرامش‌دهنده، تأییدکننده، چالش‌برانگیز و سیاسی. این کلمات مرا در ساختمان‌هایی با نمای سیمانی با رنگ قهوه‌ای نگه می‌داشتند؛ جایی که شاعر در 20 سال پایانی عمرش در آنجا زندگی کرده بود.

اولین روز فوریه روز آغازین ماه تاریخ سیاهپوستان است و همین‌طور صد و شانزدهمین سالروز تولد لنگستون هیوز. همان‌طور که او را بزرگ می‌داریم امیدوارم این شاعر رؤیاپرداز که هارلم را دوست داشت و مردمش را با عشقی خشمگین و شدید و بدون عذرخواهی در مورد این خشم دوست داشت، به یاد بیاوریم. وقتی روز تولدش را بزرگ می‌داریم، امیدوارم خشم و ناامیدی او را نیز قبول کنیم و نه تنها رؤیا بلکه درخواست‌های او را نیز به یاد بیاوریم.

امیدوارم کارهایش را شخم بزنیم و چیزی پیدا کنیم که با ما حرف می‌زند، ما را معذب می‌کند و باعث می‌شود بگوییم آمین.

نویسنده: رنه واتسون

 منبع: مجله نیویورکر

قبلی «
بعدی »

اکانت اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer