دیوید سداریس بالاخره روزی قشنگ حرف می‌زند - رسانه مجازی نیلسو

دیوید سداریس بالاخره روزی قشنگ حرف می‌زند

مصاحبه با دیوید سداریس؛ نویسنده و طنزپرداز آمریکایی که در مورد خودکشی خواهرش، چگونه نویسندگی‌اش خود او را شوکه می کند و از نفرتش از موبی دیک می‌گوید.

  • توسط مرسده خدادادی
دیوید سداریس

دیوید سداریس 61 ساله نویسنده و طنزپرداز پرفروش آمریکایی است که تا کنون ده داستان کوتاه یا مجموعه مقالات نوشته است. یازدهمین اثر او با نام کالیپسو به‌تازگی منتشر شده است. کتاب‌های او در مورد زندگی خود و افرادی است که با آنان ملاقات می‌کند، با اشاراتی به خانواده بزرگ و رنگینش. او در ساسکس غربی به همراه هیو همریک زندگی می‌کند.

بیشتر بخوانید:

آیا منصفانه است که بگوییم بر این مجموعه داستان جدید شما سایه‌ای طولانی از مرگ وجود دارد؟

این کار از روی عمد نیست. منظور من این است که من همیشه از زندگی خود به عنوان یک وسیله استفاده می‌کنم و در حین اینکه پیر می‌شوم با افزایش سن از این فکر حمایت می‌کنم که باید این کار را انجام دهم. فکر نمی‌کنم که چند سال دیگر از زندگی من باقی مانده است. اما متوجه شده‌ام که منظور شما چیست. از یک عصب‌کشی دیگر صحبت می‌کنید؟

چرا خانواده این قدر برای شما مهم است؟

از همان اول متوجه شدم که طرز معاشرت اعضای خانواده‌ من با دیگر خانواده‌ها متفاوت است. در دبیرستان زمانی که همه برای تمرین فوتبال می‌رفتند یا کار دیگری انجام می‌دادند، ما کار دیگری انجام نمی‌دادیم زیرا این بدین معنی بود که با یکدیگر نخواهیم بود. در شنبه‌شب‌ها کسی بیرون نمی‌رفت. این کار خیانت به بنیان خانواده حساب می‌شد. خانواده من مرکز دنیا حساب می‌شد. می‌دانستم که مهم نیستیم، اما می‌دانم که مهم بودیم.

آیا فکر می کنید زمانی که افراد با شما معاشرت می‌کنند، نگران این خواهند شد که شما از شخصیت آن‌ها در کتاب‌هایتان استفاده خواهید کرد؟

اغلب اوقات وقتی کسی می‌گوید شما نمی‌توانید در مورد من بنویسید، قبل از آن به این مورد فکر نکرده بودم که در مورد او بنویسم. آن قدرها هم جالب نیست. این جمله را بیشتر از افرادی می‌شنوم که خیلی با آن‌ها آشنایی ندارم.

آیا فوراً از موقعیتی که بعد از آن شروع به نوشتن می‌کنید آگاهی دارید؟ برای مثال، وقتی فهمیدید که تومور دارید، آیا به نوشتن داستانی در مورد آن و اینکه آن تومور را به لاکپشت‌ها بدهید تا بخورند فکر کردید؟

برای مدتی فکر می‌کردم که اگر لوزالمعده خودتان را عمل کنید و دربیاورید، گربه‌ها دلشان می‌خواهد آن را بخورند. سپس فکر کردم، خب من تومور دارم و حالا کنار این لاک‌پشت‌ها هستم و خب شاید یک لاکپشت دلش بخواهد تومور مرا بخورد و بعد متعجب شدم وقتی جراح به من گفت که برخلاف قانون است که چیزی که از بدنتان جدا می‌کنم به شما بدهم. این کار به نظر من غیرمنصفانه بود؛ بنابراین وقتی خانم پرستار آمد و به من گفت آن را می‌برم، هیچ تضمینی نبود که شخصیت خوبی در داستان من شود، اما بود. حدس می‌زنم فکر کردم که اگر کسی در مورد نوشتن داستانی درباره‌ دادن لوزالمعده به یک لاکپشت حرف بزند، به خودم بگویم ایده خوبی است.

نوشتن شما از زندگی‌تان سرچشمه می‌گیرد، آیا هیچ وقت نگران این نیستید که سرچشمه این نوشتن شما خشک شود؟

وقتی جوان‌تر بودم، داستان‌هایی می‌نوشتم که به ذهن شما این را متبادر می‌کرد که کسی شما را نمی‌شناسد و شما می‌خواهید با این داستان خودتان را به او بشناسانید. هیچ چیز تمرینی بهتر از این نیست که سعی کنید از هیچ چیز، چیزی بسازید. این مرا ناراحت نمی‌کند. اینکه از هیچ چیز، چیزی بسازید اغلب مشکل‌تر است اما داستان معمولاً بهتر از آب درمی‌آید. اینجاست که شما واقعاً در حال نوشتن هستید. به خاطر می‌آورم که بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشکده دوستی داشتم که به من گفت: فکر می‌کنی الان کسی به تو زنگ می‌زند و به تو دو دستی شغلی تقدیم می‌کند؟ و من گفتم: آره. فکر می‌کنم آیا داستان خودش با پای خودش به در خانه‌ من می‌آید؟ بله همین فکر را می‌کنم.

دیوید سداریس
دیوید سداریس: بسیاری مواقع مردم پس از خواندن کتاب‌هایم به من می‌گویند نمی‌توانیم آنچه را گفته‌ای باور کنیم. عکاس: اینگرید کریستی

شما در مورد خواهر خود نوشتید که برای دیدن شما به یک کنسرت آمد و شما به یک نفر در پشت صحنه گفتید در را به رویش ببندد و او را از زندگی شما خارج کند. این آخرین باری بود که خواهر خود را قبل از اینکه خودش را بکشد دیدید. آیا نوشتن در این مورد سخت بود؟

من نمی‌خواستم در موردش بنویسم. فکر کردم: ای وای، واقعاً می‌خواهم این کار را انجام دهم؟ و فکر کردم نوشتنش مهم است زیرا هر آنچه داستان را پیچیده‌تر کند، چیز خوبی است. چیزی که من در آن داستان نگفتم این بود که هر وقت با خواهرم تیفانی حرف می‌زدی هفته‌ها طول می‌کشید تا آن حرف‌ها را فراموش کنی چون چیزی بسیار ناراحت‌کننده می‌گفت یا شما را خیلی ناراحت می‌کرد و نمی‌توانستی به آن فکر نکنی.

آیا این باعث می‌شود شما به آدم قصی‌القلبی تبدیل شوید؟

وقتی آن را بلند روی صحنه‌ تمرین خواندم، باورم نمی‌شد که این کار را انجام داده‌ام. باورم نمی‌شد دارم آن را می‌خوانم. این به همان بدی بود که به نظر می‌رسید. اینکه باید به یک نفر بگویید آن در را توی صورت آن فرد ببندد و او خودش را می‌کشد و شما دیگر او را نخواهید دید. به هیچ شکل نمی‌توان این را خنده‌دار جلوه داد. یک بار جایی خواندم که کسی گفته بود شما نمی‌توانید بدون اینکه خودتان تعجب کنید خواننده را متعجب کنید و در زندگی چه چیزهای متعجب‌کننده‌ای وجود دارد؟ اما چیزهایی هست، اعترافاتی که می‌توانید بکنید یا زیر سطح را بخراشید و بگویید در حقیقت چه حسی دارید و می‌توانید آنجا پشت میزتان باشید و شوکه شوید. بنابراین من فکر می‌کنم که موقعیتی بود که خواننده دقیقاً همان‌طور که من متعجب شدم، متعجب شد. فکر کنم خوانندگان فکر می‌کنند که من یک هیولا هستم.

مادر شما در این کتاب حضور پررنگی دارد. به نظر می‌رسد قدرت داستانگویی شما از او به ارث رسیده است. فکر می‌کنید نظر او در مورد موفقیت شما چیست؟

مادر من زمانی که 62 ساله بود فوت کرد و از سلامتی خوبی برخوردار نبود. او از بس سیگار کشیده بود نمی‌توانست راه برود. اگر مادرم زنده بود فکر کنم یک مخزن اکسیژن یا چیزی باید دنبال خودش می‌کشید. اما اگر چنین موردی نبود، به مادرم می‌گفتم: آیا با من با تور به سفر می‌آمدی؟ آیا روی صحنه می‌آمدی و مرا معرفی می‌کردی؟ او از این کار آن وقت خوشش می‌آمد چون لایق بذل توجه بود.

این راحت‌تر است که از یک کتاب بد چیزی آموخت چون با یک کتاب خوب، اگر می‌دانستید چطور چیزی یاد بگیرید خودتان آن را انجام می‌دادید

نگرانی رو به رشدی در مورد حساسیت‌های فرهنگی وجود دارد. آیا به آن‌ها بی‌توجهی می‌کنید؟

خیلی از مردم بعد از خواندن کتاب‌هایم به من می‌گویند باورمان نمی‌شود این را نوشته‌ای و من فکر می‌کنم که مگر چه گفته‌ام. فکر می‌کنم خیلی از این مسائل دشمن کمدی هستند. بعد از هر نمایش چیزی هست. یک مقاله هست که در آن زنی در هواپیما در شلوارش خرابکاری می‌کند و من نوشتم که انگار دامنش را از یک کولی که مدت‌ها پیش مرده بود گرفته است چون می‌خواستم مردم رنگ این دامن را به‌روشنی تصور کنند. این متن را روی صحنه در ادینبرگ خواندم و مرد جوانی جلو آمد و گفت: می‌خواهم از شما گله کنم. یک دهم خون من کولی است و من استفاده شما از این کلمه را نمی‌پسندم. من گفتم: هر وقت نُه دهم کولی شدی به من زنگ بزن. منظور من این است چه کسی یک دهم کولی نیست؟ نوشتن به مثابه یک پروپاگاندا نیست.

شما در انگلستان زندگی می‌کنید، اما آمریکا محور نوشته‌های شماست. آیا دور بودن از آمریکا به نوشتن شما کمک می‌کند؟

بله کمک می‌کند. دونالد ترامپ اخیراً گفته است که آمریکا دوباره دارد در دنیا جدی گرفته می‌شود و درحالی که می‌دانم بحث کمکی نمی‌کند اما وقتی با طرفداران ترامپ بحث می‌کنم در دنیا زندگی می‌کنم و این در حقیقت اصلاً درست نیست. دوری کمک می‌کند که از آمریکا جدا باشم. می‌دانید اخیراً چیزی در مورد اسلحه نوشته‌ام که پیدا کردن اسلحه چقدر اینجا در انگلستان سخت است و می‌گفتم برخلاف اینکه شما نمی‌توانید اینجا اسلحه بخرید، مردم بریتانیا احساس آزادی می‌کنند. آیا  این به خاطر این است که نمی‌دانند چه چیزی را دارند از دست می‌دهند یا آیا این حس آزادی به خاطر این است که می‌دانند کسی در کلاس درس یا سینما به روی آن‌ها اسلحه نمی‌گشاید و آن‌ها را نمی‌کشد؟

چه کتاب‌هایی روی میز کنار تخت شماست؟

یک رمان جدید از اوتسا مشفق که نام آن سال استراحت و بی‌خیالی من نام دارد و دوست دارم هر چه سریع‌تر بخوانمش.

کدام ژانرها را نمی‌خوانید؟

رمان‌های جنایی و ترسناک. نمی‌خواهم بگویم هرگز نمی‌خوانم اما به‌طور کل خوشم نمی‌آید.

کدام رمان کلاسیک را برای بار اول خوانده‌اید؟

موبی دیک. 15 سال پیش اسکوآیر از من خواست رمان کلاسیکی بردارم که تا به حال نخوانده‌ام و من آن را شروع کردم و فکر کردم امکان ندارد آن را تمام کنم. پس به خودم گفتم تا وقتی این کتاب را تمام نکنی نمی‌توانی دوش بگیری یا موهایت را بشویی. من از این کتاب متنفرم.

فکر می‌کنید کدام کتاب‌ها هستند که بیش از لیاقتشان به آن‌ها توجه شده است؟

موبی دیک و جوزف کنراد. موقع خواندن این فکر را می کردم که می‌شود لطفاً برویم سر اصل مطلب؟

کدام کتاب یا نویسنده هست که همیشه به آن مراجعه می‌کنید؟

ریچارد ییتس و فلانری اوکانر. او نویسنده طنزپرداز خوبی است.

منبع: گاردین

قبلی «
بعدی »

اکانت اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer