سوزان سانتاگ، از میان صفحات دفتر خاطرات هریت سومرز زوئرلینگ - رسانه مجازی نیلسو

سوزان سانتاگ، از میان صفحات دفتر خاطرات هریت سومرز زوئرلینگ

بخشی از یادداشت‌های روزانه هریت سومرز زوئرلینگ که از سال 1957 تا 1958 دوست بسیار نزدیک و همخانه‌ سوزان سانتاگ بود.

  • توسط مرسده خدادادی
سوزان سانتاگ

مقدمه مترجم: هریت سومرز زوئرلینگ متولد 1928، نویسنده و هنرمند آمریکایی است. او در کالج بلک ماونتن تحصیل کرد و در دهه 1950 در پاریس زندگی می‌کرد. در مجله نیو استوری با جیمز بالدوین همکاری بسیار نزدیکی داشت. وی رمانی از مارکی دوساد را برای انتشارات موریس گریودیاس المپیا پرس ترجمه کرد و برای هرالد تریبون اینترنشنال کار می‌کرد. در سال 1959 به شهر نیویورک نقل‌مکان کرد و بخشی از محافل ادبی در آنجا بود، داستان‌های خود را منتشر کرد (یکی از آن‌ها را در مجموعه زنان جدید شجاع در مجله فاوست چاپ کرد) در پراوینستاون ویراستار همکار بود و به عنوان یک مدل هنرمند برای برخی از مهم‌ترین نقاشان نیویورک کار می‌کرد. او روابط بسیار دوستانه و نزدیکی با برخی زنان معروف هنرمند و ادیب آن زمان داشت، از جمله ماریا ایرنه فرنس از 1954 تا 1957، و سپس سوزان سانتاگ تا سال 1958. در سال 1963 با ملوانی با نام لوئیس زورلینگ بوهمیا ازدواج کرد و فرزند پسری با نام میلو زد داشتند که موسیقیدان بود. برای 28 سال در مدرسه‌ای در گرین پوینت، بروکلین تدریس کرد. در سال 2003 مجموعه‌ای از نوشته‌های او با عنوان یادداشت‌های یک مدل برهنه و قطعات دیگر منتشر شد. او در مستندی با نام هنوز انجامش می‌دهمظاهر شد. در سال 2014 کتاب در خارج از کشور: خاطرات یک مهاجر، 1950-1959 را به چاپ رسانید که کتابی بر اساس خاطرات او از آن دوره که در پاریس زندگی می‌کرد، است. او همچنین در مستندی درباره سوزان سونتاگ که در آوریل 2014 در جشنواره فیلم ترایبیکا نشان داده شد، شرکت کرد.

بیشتر بخوانید:

سوزان سانتاگ هفته بعد به پاریس می‌آید؟ آیا ملاقات کردنش کار خوبی است؟

من و سوزان در برکلی در سال 1949 با یکدیگر ملاقات کردیم. سوزان 16ساله بود و به عنوان مستمع آزاد به کلاس‌ها می‌آمد. من هم دانشجوی سال اول برکلی بودم و برای گذران زندگی در یک کتاب‌فروشی کار می‌کردم و با پگی تاک واتکینز وقت‌گذرانی می‌کردم که اولین دوست صمیمی‌ام بود. پگی یک کافه جاز در سوسالیتو داشت که تین انجل نام داشت.

سوزان و من به‌سرعت با هم دوست شدیم و او را وارد دنیای جدیدی از دوستی‌ها و آشنایی‌ها کردم. قبل از اینکه در سال 1950 به پاریس بروم در نیویورک به دیدنم آمد و ارتباطمان را از اول سر گرفتیم. سوزان به دانشگاه شیکاگو رفت و با استادش ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد که اسم دیوید را برای او انتخاب کردند. در سال 1957 بورس فولبرایت را دریافت کرد و به آکسفورد آمد و از طریق روزنامه هرالد تربیون که در آن کار می‌کردم اطلاعات تماس مرا پیدا کرد و با من تماس گرفت. تصمیم گرفت بورس فولبرایت خود را رها کند و با من یک سال در پاریس ماند.

22 دسامبر

سوزان اینجاست. چقدر هم خوشگل است. اما شوربختانه چیزهای زیادی در مورد او وجود دارد که از آن‌ها خوشم نمی‌آید. طوری که آواز می‌خواند، دخترانه است. جوری که او حرکت می‌کند، متظاهرانه و اغواگرانه و بدون ریتم است. من از او خوشم نمی‌آمد و او آزارم می‌داد (بچه بیچاره) چون معده‌اش کنار برج ایفل به هم خورده بود و به‌خصوص شب گذشته در سینماتک. آیا او اصلاً مرا جذب می‌کرد؟ فکر نمی‌کنم اما در آن زمان او به من گفت به من محبت دارد و من واقعاً نیاز داشتم آن را بشنوم.

شب گذشته، هان را با دوست نقاش آلمانی‌اش، راین‌هارد ملاقات کردم. راین‌هارد مردی بسیار جذاب است.

حتی یک کلمه‌ هم از آیرین دریافت نکردم. (این زن همان ماریا آیرین فورنس است، نمایشنامه‌نویس و بعدها دوست صمیمی سوزان شد.)

شاید هنوز رومن را دوست داشته باشم، دائم به او فکر می‌کنم.

شکنندگی سوزان و حس عدم امنیتش مرا آزار می‌داد. او به نظر بسیار ساده می‌رسید و به‌راحتی می‌شد با تعریف کردن از او گولش زد. آیا او بسیار صادق بود؟ نه، نه، نمی‌توانم باور کنم آنچه می‌گفت واقعاً منظورش بود.

13 ژانویه 1958

آیرین، آیرین، تنها دوست من و دوست واقعی من. شب گذشته روی مبل به سوزان گفتم: تکون بخور، تکون بخور، پاپی! و هر دوی ما را با اسم زمان کودکی‌ام شوکه کردم. گریه کردم اما نمی‌خواستم سوزان بفهمد تا مرا دلداری ندهد اما مرا دلداری داد و هیکل بزرگش را حمایتگرانه کنار من انداخت. چقدر سنگین و یغر بود.

در مورد سفرم به دوبلین که خواهرهایم آنجا زندگی می‌کنند چیزی ننوشتم. آنجا با یک بازیگر ایرلندی به نام چارلی روبرتز رابطه داشتم که بسیار مردانه و جذاب بود و جوراب‌هایش را در خانه درنمی‌آورد چون در دوبلین هوا سرد بود. پدی، نامزد خواهرم مرد هیجان‌انگیزی بود اما از ابراز احساسات می‌ترسید و دست آخر برایش آدم جالبی نبود.

باید در مورد سوزان چه کار کنم؟ فقط دراز بکشم و بگذارم با من صمیمی باشد؟ اما حسادت مریض من در حال شروع شدن است. همه او را می‌خواهند، مردان و زنان و هرچند به او اهمیتی نمی‌دهم انعکاس حسادتم هنوز آنجاست. ما به پویتو هتل قدیمی من می‌رویم. به احتمال زیاد اشتباه بزرگی است.

بابی می‌گوید من از او خوشم نمی‌آید. این از هر چیز دیگری برای من مهم است.

سوزان سانتاگ
سوزان سانتاگ در منزل خود

21 ژانویه

تنهایی مقدس. سوزان برای یک هفته به انگلستان برگشته است. دیروز کمی حس تنهایی داشتم اما حالا از اینکه دوباره خودم هستم خوشحالم. به اتاق آیرین برگشته‌ام که حالا مال من است. رفتن به پویتو با سوزان دردناک بود. مغز بیچاره من از خاطرات لذت می‌برد و به من یادآوری کرد که من آنجا بدون آیرین هستم، با یک نفر دیگر. اما اینجا اتاقی است که در آن خوشحال هستم و خاطرات خوب بعدازظهرهایی را به یاد می‌آورم و اینکه در لحظه آخر یادمان افتاد پرده را بکشیم یا چراغ را خاموش کنیم.

22 ژانویه

دوباره زمان را در برج آفتابی‌ام آغاز شده است. ممکن است دوباره شغل قدیمی مترجمی‌ام را از سر بگیرم. چقدر عالی خواهد بود که دوباره آزاد شوم.

اینجا توصیفی از چارلی رابرتز که با او در دوبلین رابطه داشتم می‌آید. موهای بلند و چرب، خیلی اسپانیایی، با صورتی خیلی سفید و رنگ‌پریده که طره موهای شل و ولی از اطراف صورتش آویزان می‌شود. یک دماغ بزرگ سرخپوستی دارد، دهان تف‌آلود کوچک باریک، چشمان سیاه بدجنس. هنگامی که لباس می‌پوشید یک جلیقه پشمی قرمز و پیراهنی کثیف می‌پوشد که یقه سلولید قابل جدا شدن دارد.

اولین‌بار که او را در مهمانی خواهرم دیدم یک پلیور پشمی یقه اسکی مشکی پوشیده بود و دور کمرش یک کمربند داشت و با آن بهتر به نظر می‌رسید. هرگز جوراب‌هایش را از پا درنمی‌آورد و پاهایش بوی گند می‌داد. اجاق گاز کار نمی‌کند و اینجا در حال یخ زدن است.

23 ژانویه

آتش خوبی درست کردم. مرد زغال‌فروش بیچاره و فقیر و سیاه‌پوست از همه این پله‌ها با سختی بالا آمد تا پنجاه کیلو چوب را برای من اینجا بیاورد. هر وقت اینجا می‌آید حس بدی دارم و احساس گناه می‌کنم. به نظر می‌رسد این کار برای او بسیار دشوار و بد باشد. اگر و فقط اگر به پیشخدمت‌ها اجازه می‌دادند تا از آسانسور جلوی در مانند سایر مالکین ساختمان استفاده کنند، این تلاش غیرانسانی برای کشاندن این همه بار به بالا لازم نبود.

همین حالا از آرایشگاه برگشتم. مادمازل کریستیان عزیزم دوباره ناپدید شده است، برای همین به سالنی غریبه و بی‌خود در این محله رفتم. زنی که روی من کار آرایش انجام می‌داد موهای بلند لختی داشت و یک پیراهن بدون آستین با یقه باز پوشیده بود؛ آن هم در این هوای سرد. یک مرد با ظاهر مارموز و موهای خاکستری دائم به داخل می‌آمد تا مرا تماشا کند و در واقع دید بزند. سپس آرایشگر مرا به داخل دوش برد.

یک روز باید داستانی در مورد این سالن‌های زیبایی بنویسم که فضایی منحرفانه دارند. در اینجا زنان نقص‌های بدن‌هایشان را از مردان پنهان می‌کنند و خودشان را در رمز و راز ترمیم می‌کنند.

5 فوریه

خیلی سخت دارم روی ترجمه‌ام کار می‌کنم زیرا راهی برای به دست آوردن آزادی‌ خودم است؛ حداقل از این شغل. اما چگونه با این انتخاب موانع می‌توانم حس آزادی داشته باشم: باید بین دوستم سوزان یا تنهایی یکی را انتخاب کنم. همین حالا از فکر برنامه‌های سفرمان می‌ترسم؛ از اینکه با او در شهرهایی باشم که کسی را نمی‌شناسم. فکر نمی‌کنم تابه‌حال در چنین موقعیت‌های ابزوردی بوده‌ام. حداقل با اسون روابط خوبی و حس امنیت بودن با یک مرد در روابط اجتماعی وجود داشت.

25 فوریه

تنها چند روز دیگر در هرالد تریبون کار می‌کنم. سوزان و من در یک آپارتمان که آن را از سم وولفنشتاین قرض گرفته‌ایم زندگی می‌کنیم. زندگی در آپارتمان عالی است اما همچنین به این معنی است که او هرگز مرا از دیدرس خودش دور نمی‌کند. وقتی دیگر شب‌ها کار نکنم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا سوزان دیدن سایر افراد را متوقف خواهد کرد و بیست‌وچهار ساعت با من وقت می‌گذراند؟ حتی لطافت سوزان مرا دلزده می‌کند.

امروز با یک نفر در فلور قرار داشتم که نیامد. سوزان اصرار داشت با من به مترو بیایید، داشت به دُمگو می‌رفت. فکر کنم حقم است که طرف سر قرار ظاهر نشد اما واقعاً به دنبال یک رابطه انسانی هستم.

تمام خوش‌شانسی‌ها این زمستان: کار ترجمه، پیدا کردن آپارتمان، همه‌ این‌ها نارضایتی واقعی مرا تحت پوشش قرار می‌دهد. اگر و فقط اگر از تنها ماندن ترسی نداشتم.

سوزان، عشق زندگی من و مادر پسرم و نویسنده همکار این کتاب: مرا ببخش. لطفا. امضا: فیلیپ. همسر سابق سوزان سانتاگ در سال 1975 این را به او می‌نویسد.
تمام خوش‌شانسی‌ها این زمستان: کار ترجمه، پیدا کردن آپارتمان، همه‌ این‌ها نارضایتی واقعی مرا تحت پوشش قرار می‌دهد. اگر و فقط اگر از تنها ماندن ترسی نداشتم

15 مارچ

خواهرم بابی اینجاست. ارتباط ما دو نفر خوب است هر چند مقداری از تنفر کودکی باقی مانده است. برای مثال، این کتاب را پشت‌سر سوزان به من قاچاقی داد. اما او با همه خوش‌وبش می‌کند و این مرا خجالت‌زده می‌کند. برای مثال، او به سمت هان آمد. شاید من فقط حسادت می‌کنم و شاید بخشی از احساسات قدیم باقی است. کم‌کم این فکر دارد به ذهنم می‌رسد که او می‌خواهد با تمام افرادی که قبلاً با آن‌ها رابطه داشتم، رابطه برقرار کند. آیا آن رقابت کودکی بین ما برای تصاحب عشق پدر همچنان در جریان است؟ احساسات من نسبت به او از تأیید نشدن بسیار سفت و سخت تا مهربانی با فاصله در نوسان است.

فکر می‌کنم خط آخر ماجرا این است که واقعاً از این زن خسته شده‌ام. سوزان نسبت به گذشته ریلکس‌تر است اما هنوز خیلی زود به او برمی‌خورد و بسیار حساس و شکننده است. آن چشم‌های مضطرب که در حال رصد کوچک‌ترین حالت روحی من است مرا به طرز ناراحت‌کننده و آزاردهنده‌ای به یاد مادرم می‌اندازد.

در بازار سیاه امروز فهمیدم چقدر روی سوزان تسلط دارم. اگر چند دکمه بردارم، به عروسکی نگاه کنم و به گردنبندی اشاره کنم، او فوراً بااشتیاق می‌گوید: اوه من این را دوست دارم. اوه این‌ها از همه زیباترند. این اشتیاق بیش از حدش به خوشنودسازی و راضی کردن دیگران رقت‌انگیز است. واقعاً باید کاری برای این دوستی انجام دهم. این برایش دردناک است و به من حس عذاب وجدان و گناه می‌دهد. حتی موقعی هم که این را می‌نویسم هم نگران این هستم که داخل شود و سر برسد. من دیگر چه بزدلی هستم. باید به‌سادگی او را دنبال بسته‌بندی می‌فرستادم. به‌زودی او از اینجا می‌رود و من از اضطراب تنهایی همیشگی‌ام دوباره از اول رنج خواهم کشید.

26 مارچ

بیست‌ونه سالگی، سن خطرناکی است.

روز بارانی و گرمی است. سوزان خیلی مهربان بوده است. من از طرف پدرم و بابی هدیه‌هایی گرفتم اما نه از آیرین، نه حتی یک کلمه.

احساس می‌کنم خیلی قد بلند هستم، یک نشانه از تنهایی‌ام. آیا هنوز در حال رشد هستم؟

بهار اینجاست و تابستان در حال آمدن است. مسافرت با سوزان، چطور خواهد بود؟

3 آوریل سویلا اسپانیا، هولی ویک

ما اینجا بعد از دو روز به مادرید رسیدیم. حالا در زیر نور ملایم متداول منازل اسپانیا روی تخت نشسته‌ام. سوزان هم زیر پتو رفته است و چشم‌هایش بسته شده است. از طبقه پایین و از لای درهای باز پاسیو، صدای موسیقی می‌آید. جمعیت پرسروصدا هستند و از لحاظ عاطفی خیلی نزدیک و صمیمی نمی‌شوند. انگار که در یک فیلم هستند. مطمئنم بازی فوتبال را جدی‌تر می‌گیرند. اما این برای من خیلی تکان‌دهنده است. سوزان با توضیحات طولانی‌اش در مورد هر چیزی که آیرین آن را با چشم‌ها و حساسیتش به‌سادگی می‌توانست ببیند، مرا دیوانه کرده است. حالا دارد توضیح می‌دهد که زنان تنها حامیان اصلی کلیسا هستند. او مثل کتاب‌های درسی و رساله‌ها حرف می‌زند، ‌مثل پاورقی‌ها حرف‌هایش را غیرقابل تحمل می‌یابم.

حالا که اینجا هستم نمی‌توانم فکر آیرین دوست صمیمی‌ام را از افکارم بیرون برانم. غیرقابل تحمل است، با این زبان اسپانیایی، با این خیابان‌ها و بارهای تاپاس، این افراد زیبای کوچک‌اندام اسپانیایی. در مادرید احساس غم و اندوه فراوانی می‌کردم. احساس بیماری و نامتعادل بودن داشتم. اینجا ­­بهتر است اما خدای من هنگامی که این دعواهای وحشتناک را که ما با هم داشتیم به یاد می‌آوردم و درک می‌کنم تا چه حد با سوزان صبور هستم که از آیرین اعصاب‌خرد‌کن‌تر است. انگار این یک سنجش برای ضعف و وابستگی من است.

16 آوریل، طنجه، مراکش

حالا ما در طنجه‌ عالی هستیم. این یک شهر بین‌المللی واقعی است و ایتالیایی‌ها، اسپانیایی‌ها و فرانسوی‌ها و عرب‌ها با هم چرخ می‌خورند و با زبان یکدیگر صحبت می‌کنند. اتاق ما در هتلی به نام لاگراند‌پوسته بزرگ و مربعی است و به گونه خوشبویی تمیز است. پنجره‌هایمان رو به بندر باز می‌شوند. دریا، عروسی آتلانتیک و مدیترانه، حالا آرام و تیره است. در صبح وقتی کرکره فلزی را بالا کشیدم نور بسیار درخشان و خیره‌کننده بود. قایق‌های کوچک روی آب می‌رقصند.

چیزی که برای من تعجب‌آور است رفتار احترام‌آمیز و بانزاکت مردان عرب و وقارشان است. (چقدر با رفتارهای مردان در پاریس فرق دارد). ما در چایخانه قصر سلطان قهوه خوردیم. آهنگسازی آنجا روی کوسنی بر زمین نشسته بود و می‌نواخت. برای ناهار کباب چنجه و کوسکوس داشتیم.

فردا به شهر می‌روم. افسرده‌کننده است و سوزان اعصابم را به هم می‌ریزد.

30 آوریل، پاریس

در ژقدن دو لوکزامبورگ هستیم. روز گرمی است. باغبان‌ها در حال اسپری کردن و پاشیدن چیزی روی چمن‌ها هستند. آفتاب خیلی واقعی است. همه‌ ترس‌ها، آرزوها و اشتیاق‌ها و خستگی‌هایم را می‌شوید و می‌برد. یک درخت گرد کوچک مانند نقاشی یک کودک، روی کامیونی حمل می‌شود.

آرزو می‌کنم کاش سوزان می‌رفت. او مرا خسته و افسرده می‌کند. بابی به طرز عجیبی تأثیرگذار خوبی است و حالا خیلی زنده به نظر می‌رسد و مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد.

آیرین حالا در نیویورک دارد زندگی خودش را می‌کند و مرا به فراموشی سپرده است. من هم در حال فراموش کردن او هستم. نه دقیقاً فراموش کردن، اما به یاد آوردن نوعی گزینه و انتخاب می‌شود. من اجباری به یادآوری ندارم آن‌گونه که قبلاً عادت داشتم.

سوزان و تنها پسرش دیوید
سوزان و تنها پسرش دیوید

14 می

امروز تولد اوست و هفته‌هاست از او خبری ندارم. برخلاف آنچه بالا نوشتم، من نمی‌توانم واقعاً او را به فراموشی بسپارم و سوزان خیلی خسته‌ام کرده است. دیروز سوزان گفت که از این خانه می‌رود. اگر پول و توانایی‌اش را داشتم که او را بفرستم به جای اینکه خیلی شل و ول بگویم: ترجیح می‌دهم نروی! خیلی خوب می‌شد. سوزان هم جمله‌ام را روی هوا قاپید و این را به عنوان دعوتی برای ماندن تلقی کرد.

ما در هتلی هستیم که خیلی زیباست. زمین‌های چوبی تیره را دوست دارم و خدمتکارهای مؤدب و باوقار را هم دوست دارم. به سوزان گفتم تولد آیرین است و با من مهربان شد. اما کماکان سوزان را دوست ندارم.

20 می استراسبورگ

اوضاع در فرانسه به هیچ عنوان خوب نیست. جمهوری قربانی ضعف‌ها، حقارت‌ها، بدجنسی‌ها و از خود راضی بودنش شده است. مردم در حال فرار از پاریس هستند. ترس از یک کودتای راستگرا وجود دارد که استعمارگران فرانسوی در الجزیره آن را به راه انداخته‌اند. شب گذشته سیدنی لینچ مضطرب و عصبی از ما خواست که اگر بخواهیم می‌توانیم شب را در آزمایشگاه بخوابیم. گروه‌های کوچکی در سراسر پاریس شب‌زنده‌داری می‌کنند و آماده‌ دعوا و درگیری هستند.

مجانی سوار ماشین‌های گذری شدیم و از پاریس بیرون رفتیم. اینکه امشب درحالی‌که شهر عزیز و آزادم زیر حمله است ترسناک است. سارتر آن‌ها را salauds می‌نامید، این راستگراهای نژادپرست‌ را.

امشب در کافه‌ خالی بزرگ میدان شاهد جشن گرفتن دو پاراشوت‌سوار نظامی بودیم. آن دو روزنامه پاریس خریده بودند و به روزنامه‌فروش پیر توهین کردند. مشت‌هایشان را روی میز او کوبیده بودند و داد زده بودند: آن‌ها را به چنگ خود درمی‌آوریم.

در راه خود به سمت آلمان هستیم. به مونیخ، برلین، هامبورگ می‌رویم. سوزان دیروز صفحه‌ اول دفتر خاطرات من را خوانده است و حالا بودن با او برایم خجالت‌آور است. اما سرک کشیدنش به وسایلم را تقبیح کردم و برای خودم حق داشتن خلوت و حریم شخصی را قائل شدم.

کلیسای جامع استراسبورگ عالی است و مانند یک لوستر برعکس به نظر می‌رسد.

دیروز سوزان گفت که از این خانه می‌رود. اگر پول و توانایی‌اش را داشتم که او را بفرستم به‌جای اینکه خیلی شل و ول بگویم: ترجیح می‌دهم نروی! خیلی خوب می‌شد. سوزان هم جمله‌ام را روی هوا قاپید و این را به عنوان دعوتی برای ماندن تلقی کرد.

 7 ژوئن برلین

این اولین بار است بعد از هفت سال به اینجا می‌آیم. شهر خیلی تغییر کرده است. این بعدازظهر زیر آفتاب کنار آب در تیرگارتن دراز کشیدم. پرثمر و ثروتمند است و مانند آن زباله‌دانی نیست که در سال 1950 بود. در سه روز گذشته با سوزان خیلی سرد و خشک رفتار کردم. چرا استرس و نگرانی‌هایم را سر او خالی می‌کنم؟ بخشی از آن از سر حسادت است چون به سوزان بیشتر از من توجه می‌شود. این تقصیر او نیست. اما من با او با بدجنسی رفتار می‌کنم. این خیلی ظالمانه است که ادای حرف زدنش را وقتی دست‌هایش را تکان می‌دهد درمی‌آورم. نباید خشم خودم را سر او خالی کنم.

11 ژوئن در قطاری به سمت هامبورگ

همین حالا پلیس غرب آلمان داخل پاسپورتم مهر زد. داخل آن گزیده‌هایی عالی از مهرهای مختلف است. امسال خیلی سفر کردم. ما به دیدن راینهارد در هامبورگ می‌رویم و می‌دانم فاجعه‌آمیز خواهد بود، زیرا همسری دارد و خود راینهارد به سوزان علاقه‌مند است و خود من هم به راینهارد علاقه‌مند هستم. یک زن لپ سرخ روستایی روبه‌روی ما در قطار می‌نشیند. دندان‌هایش را با سروصدا مک می‌زند.

23 ژوئن پاریس

خاطرات آلمان. اسب‌سواری در هامبورگ، راینهارد سوار بر اسب پشت سر من بود. با ملایمت لبخند می‌زند. چقدر زیباست. در ساحل سرش را مانند کسی که در فیلمی در مورد صحرا دیده بود روی ماسه می‌غلتاند. در خواب دیده بودم که سرش را روی شانه‌هایم گذاشته است و سنگینی سرش را حس می‌کردم. وقتی در ساحل به او گفتم هوا گرم است اشتباه شنید و پرسید چه چیزی نرم است هریت؟ انگار در تلفظ اسم من دچار مشکل است. و بعد آن مکالمه وحشتناک در حال مستی که به من گفت که نه من نمی‌توانم دوستت داشته باشم. من زندگی خودم را دارم.

با راینهارد و سوزان در خیابان هستیم. مضطرب هستم. زیبایی بی‌حد و حصر سوزان مرا زیر سایه‌ خودش کمرنگ می‌کند. آرزو می‌کنم او تنها منبع دوستی من نبود. نامه‌ای از باربارا بنک به دستم رسید (و نه از آیرین). نوشته بود: احتمالاً آیرین برایت نوشته است که من به اروپا می‌آیم.

زیبایی بی‌حدوحصر سوزان مرا زیر سایه‌ خودش کمرنگ می‌کند. آرزو می‌کنم او تنها منبع دوستی من نبود.

6 جولای پاریس

روز چهارشنبه به یونان رفتیم و دیوانه‌وار عجله دارم که ترجمه را به پایان برسانم و پول به دستم برسد و وسایلم را جمع کنم. بهاری بارانی و خاکستری و غمگینی بود. سرم خیلی شلوغ است و وقتی برای بدبختی ندارم. سوزان ظرف یک ماه اینجا را ترک می‌کند و همه چیز در جهت بهتر تغییر می‌کند. امیدوارم.

می‌خواستم در مورد سفرمان به بریتانی بنویسم، با خواهرم، اما انگار زحمت زیادی است. به‌جز صبح‌های زودی که در ساحل با سگ‌ها روی گل‌ولای صاف می‌دویدیم و تنها روی صخره‌ها در حین اینکه آفتاب بالا می‌آمد دراز می‌کشیدم و احساس سلامت می‌کردم و آن اتاق کوچک سفید خوبی که داشتیم که به دریا می‌خورد و پله‌هایی داشت که به پنجره می‌خورد و آن رختخواب بلندش. در اتاق پذیرایی که پنجره داشت شام می‌خوردیم و امواج صورتی و آبی غروب روی امواج را از آنجا تماشا می‌کردیم.

14 جولای‌ آتن

از گرمای صحرا مانند خیابان در بعدازظهر به تاریکی خنک اتاق هتلمان رسیدیم. خیلی ساده مبله شده است،‌ قالی ندارد و فقط وسایل ضروری در اتاق چیده شده است. اینجا خیابان اوری‌پیدو است؛ خیابانی شامل بازار روز که پر از کامیون و محصولات است. یک ماشین حمل بزرگ می‌غرد و از میان آن عبور می‌کند،‌ خیابان را کاملاً می‌بندد و ساختمان‌ها را می‌لرزاند. به ما گفته‌اند این هتل یک مکان ناجور هم هست. هیچ سؤالی از ما پرسیده نشد.

در شب شنبه به کافه رفتیم تا مردان کارگر را تماشا کنیم که تنها یا دوتایی می‌رقصیدند، به‌آرامی و با وقار و هیپنوتیزگرایانه. یک مرد خیلی قد بلند که سر کوچکی داشت و قدرتمند به نظر می‌رسید به خشکی حرکت کرد و سرش همیشه رو به پایین بود. یکی دیگر تکیه داده بود و کفش‌های سفیدی به پا داشت و حرکات آرام دست و پا داشت و به نظر می‌رسید به هوا به سمت عقب در حال پس رفتن است.

دیروز در آکروپولیس بودیم. چه سنگ‌های مرمر نرم و صورتی‌رنگی داشت؛ صورتی به رنگ کالباس خوشمزه. حتی می‌توانستی طعم سنگ‌ها را حس کنی. آسمان آبی از میان فضاهای سقف می‌درخشید. وقتی به اطرافت نگاه می‌کردی می‌توانستی تمامی تپه‌های دیگر را که دور شهر کشیده شده‌اند ببینی. به سمت چپ پیروس است و دریاست که به رنگ نقره‌ای کدر و مانند برگ رگ‌به‌رگ است.

16 جولای، آتن

در اتاق سفیدرنگی در خیابان اوری‌پیدو در اواخر بعدازظهر. روی تخت سفید دراز کشیده‌ام. بیرون پنجره پله‌های به سمت پشت‌بام است که خراب شده‌اند و ساختمان‌های لرزان که درونشان در معرض دید است و تکه‌ای کاغذ دیواری و گوشه‌ای از کف رنگ‌ورو رفته. ماشین باربری می‌غرد و می‌رود. در خیابان حرف زدن و راه رفتن زیادی در جریان است. گرما کلافه‌ام می‌کند اما کاری نمی‌شود کرد. حداقل وقتی سوزان اینجا نیست می‌توانم از تخیلاتم لذت ببرم. امروز صبح در زمینی مملو از سنگ و ستون و غول قدم می‌زدم و زن‌ها در گرمای سفید تسیون به حالت جامد نشسته بودند. قبرستان کرامیکوس با کاج‌هایی که بویی شیرین می‌دهند. در موزه‌ کوچک یک ابوالهول در حال لبخند زدن با موهای مجعد صورتی و کفل‌های شیرگونه و قوی وجود داشت.

مثل همیشه با سوزان بدرفتاری می‌کنم. امروز صبح وقتی از من پرسید چرا عصبانی هستم گفتم نمی‌توانم دیدن بیست‌وچهار ساعته‌ات را تحمل کنم و او به‌آرامی جواب داد خیلی طول نخواهد کشید که درست است و باعث شد من حتی بداخلاق‌تر و بدجنس‌تر شوم. حالا او به پارتنون رفته است و من از خنکای روز لذت می‌برم. غذاهای اینجا را دوست دارم: پودینگ برنج برای صبحانه، ماهی و سالاد برای ناهار در کافه‌های کوچک یونانی مخصوص کارگران. دیروز بشقابی از کدوسبز شکم پر و دلمه فلفل سبز و یک بادمجان شکم‌پر داشتم. بین آن‌ها تفاوت کوچک و دوست‌داشتنی بود.

فکری در سر دارم: می‌توانم اینجا زندگی کنم؟ مردان اینجا را دوست دارم.

25 ژوئیه، هیدرا

جزیره‌ای دیگر در زندگی‌ام. در کافه‌ای در اسکله‌ بادگیر در درخشش نور تابناک خورشید می‌نشینم. قایق‌ها با سروصدا حرکت می‌کنند و مردمان تیره‌پوست و پابرهنه و کلیساهای سفید بالای سر من و خانه‌های سفید روی تپه‌های صخره‌ای. می‌توانست ایبی‌زا باشد اما متأسفانه نیست.

سوزان به آتن رفته است تا ببیند می‌تواند پولی گیر بیاورد یا نه. صاحبخانه‌مان همین حالا با داد و فریاد از من تقاضای دویست دراخما کرد. چه عوضی است! انگار سوزان را دیده است که از خانه خارج می‌شود و فکر کرده ما دو تا خواسته‌ایم فرار کنیم. یا شاید آن‌طور که داد می‌زد واقعاً به پول نیاز داشت.

همین حالا پیشخدمت از من پرسید آیا انگور می‌خواهم که سرم به به علامت بله تکان دادم ولی از آنجا که این سر تکان دادن در یونان به معنی نه است، پیشخدمت انگورها را برگرداند. خوب است برای مدتی تنها باشم هر چند صاحبخانه نگرانم کرد. خب در هر صورت عزیزانم نمی‌شود تقدیر را عوض کرد.

شام را تا جایی که می‌شد کش دادم. حالا در کافه نشسته‌ام. نمی‌خواهم افسرده باشم. در حقیقت بهتر از زمانی هستم که با سوزان سپری می‌کنم. وقتی با او هستم احساس تنهایی می‌کنم. خدا می‌داند که این گروه نفرت‌انگیزند.

یک تانکر بزرگ روبه‌روی من است. یک قایق شهری است و زیباست و همین‌طور مردان کوچک و کثیف عرشه با ظاهر خشنشان.

سوزان به‌زودی اینجا را ترک می‌کند. فکر کنم دلم برایش تنگ می‌شود. بیشتر از آنچه دلم برای آیرین تنگ شده بود. چون وقتی آیرین رفت ما مدت‌ها قبل با هم قهر بودیم و دوستی‌مان به سردی گراییده بود. سوزان دور و بر مرا با مهر و محبت پر می‌کند. خیلی بد است که نمی‌توانم از آن لذت ببرم و همیشه در حال انتقاد و پس زدن او هستم. باید برای این نه ماهی که با او بودم شکرگزار باشم. شاید بعضی وقت‌ها شکرگزاری کنم. اغلب نسبت به او حس عطوفت خاصی دارم. مثل امروز وقتی خانه را ترک کرد. او به‌راستی بچه است و هرچند می‌تواند آزاردهنده باشد، گرمای یک کودک را دارد و قهر و ناراحتی‌اش هم مانند کودکان است.

12 آگوست، آتن

آخرین شب ما اینجاست. خیابان اوی‌پیدرو ساکت است، به‌جز وقتی که یک تراموا سکوت خیابان را می‌شکند. در کافه زونار شام آخر را خوردیم. در آنجا وکیلی کوچک‌اندام میان‌سال با حالتی غمگین به ما گفت که آیا افتخار دیدن دوباره شما نصیب ما خواهد شد؟ مشخصاً ما دختران رؤیایی مردان مسنی بودیم که رفت و آمد ما را با خوشحالی ساده‌دلانه‌ای زیر نظر داشتند. علاقه‌شان به ما باعث غرور بود.

باربارا بنک اینجاست و به من یک دسته گل‌های یاس سفید معرکه داد. اصرار داشت که در مورد آیرین صحبت کند که مرا ناراحت می‌کرد. سوزان اول مقاومت کرد اما بعد با آن خوب کنار آمد. برای خداحافظی بر گونه‌های من بوسه‌ای زد و قول داد در لندن برایم نامه می‌نویسد. سوزان گفت یهودا تو را بوسید. درست می‌گفت.

26 آگوست پاریس

سوزان سه روز پیش اینجا را ترک کرد و در کمال تعجب مردان مرا احاطه کرده‌اند. مرد سیاه‌پوستی در روز شنبه، نقاشی در روز یکشنبه و این مرد بزرگ و خوش‌چهره با نام هنری که قیافه‌اش مرا می‌کشد. او مانند نسخه مو مشکی‌شده‌ بازیگری به نام پیتر ون آیک است و اگر یک زخم روی لبش داشت این شباهت تکمیل می‌شد.

سوزان عزیز بیچاره‌ام، چقدر دلم برایت تنگ شده است.

  • منبع: Brooklyn Rail
  • نویسنده: هریت سومرز زوئرلینگ
  • مترجم: مرسده خدادادی
قبلی «
بعدی »

اکانت اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer