قربانی، ناجی، آزارگر؛ سه رأس یک مثلث آسیب‌زا - رسانه مجازی نیلسو

قربانی، ناجی، آزارگر؛ سه رأس یک مثلث آسیب‌زا

دانسته یا ندانسته، گاهی خود را در زندگی قربانی دیده‌ایم؛ تمام زمان‌هایی که مسئولیت زندگی خود را نپذیرفته‌ایم و دیگران را مقصر تمام مشکلات و ناکامی‌های خود دانسته‌ایم. و بعد، احساس شرم، خشم، گناهکاری و بی‌کفایتی کردیم، چون فکر می‌کردیم دیگران به ما آسیب زدند، از ما سوءاستفاده کردند، جلوی پیشرفت ما را گرفتند و … اما آیا نقش خود را در این میان می‌پذیریم؟ یا مسئولیت به قدری درد و رنج دارد که حاضریم باقی زندگی خود را هم قربانی باشیم؟

مثلث قربانی کارپمن

«قربانی بودن»، نقشی نیست که بتوان به تنهایی آن را ایفا کرد و همیشه به دو یا چند نفر دیگر نیاز است تا قربانی آنها شویم. به همین دلیل هم کارپمن به خوبی مثل قربانی را شکل داد؛ مثلثی که در یک رأس آن قربانی، در رأس دیگر ناجی و در رأس آخر آزارگر قرار می‌گیرد. اما کارپمن اعتقاد دارد که این سه نقش جنبه‌های متفاوتی از قربانی‌اند و از هر وجه که شروع کنیم، در نهایت خود را قربانی می‌دانیم. به زبان ساده: اگر در این مثلث قرار داریم، قربانی هستیم.

هر نقش، دروازه ورودی دارد که از کودکی آموخته می‌شود؛ یعنی تجربیات کودکی به ما می‌آموزد که چه نقشی داشته باشیم. اما راه به اینجا ختم نمی‌شود و به زودی در زندگی خود، هر سه نقش را بازی خواهیم کرد؛ گاهی ناجی هستیم، گاهی قربانی و گاهی آزارگر، اما یکی از این نقش‌ها پررنگ‌تر است.

ناجی، قربانی نیازهای خودش است

ناجی‌ها، معمولا حمایت‌گرند و از دیگران دفاع و مراقبت می‌کنند. پس ناجی، به یک قربانی نیاز دارد تا از او مراقبت کند. ناجی این باور را از دوران کودکی خود گرفته که باید حواسش به نیازهای دیگران باشد. اما زیر این باور، این است که من ارزشمند نیستم، نیازهای من هیچ اهمیتی ندارد و نیاز دیگران به من ارجحیت دارد.

پس می‌بینیم که ناجی هم در جایی از زندگی خود، قربانی شده و نیازهایش نادیده گرفته شده‌اند‌. راهکاری که او برای احساس ارزشمندی کردن دارد، این است که شروع می‌کند به رسیدگی به نیازهای دیگران و از این راه توجه می‌گیرد. اما دوباره در جایی از زندگی نقش قربانی را می‌پذیرد و فریاد می‌زند: بعد از این همه کاری که برای تو انجام دادم، جواب من این است؟ و در اینجا ممکن است به آزارگر تبدیل ‌شود و تلافی کند.

آزارگری، دفاعی در برابر قربانی شدن

آزارگرها که به سرزنش، انتقاد، آزار و صدمه به دیگران روی می‌آورند نیز خودشان را قربانی می‌دانند، فکر می‌کنند که باید در مقابل دیگران از خودشان دفاع کنند و چاره‌ای جز حمله ندارند‌. باور پشت آزارگری این است که دنیا جای خطرناکی است و من باید از خودم مراقبت کنم، قبل از اینکه به من صدمه بزنند باید از آن اجتناب کنم و غیره. می‌توان دید که آزارگر هم جایی در زندگی خود را قربانی می‌دانسته و حالا برای مراقبت از خودش، از دیگران بازجویی و بازخواست و انتقاد می‌کند.

دروازه ورود به نقش قربانی کدام است؟

قربانی‌ها باور دارند که نمی‌توانند از خودشان دفاع  و مراقبت کنند و محکوم هستند به تحمل. این افراد در دوران کودکی با این باور بزرگ شده‌اند که تو نمی‌توانی مسئولیت زندگی خود را قبول کنی، بی‌عرضه‌ا‌ی و …

 آنها را معمولا در رابطه با ناجی می‌بینیم که می‌گویند: من بدون تو می‌میرم، تو تنها کسی هستی که می‌توانی به من کمک کنی و … آزارگر هم که معمولا قربانی را برای ایفای نقش خود، یعنی زورگویی، انتقاد، فریب و ..‌. پیدا می‌کند.

همانطور که در شکل مشخص است، ناجی و آزارگر هر دو در بالا قرار دارند و از بالا به قربانی که در پایین قرار دارد، نگاه می‌کند. قربانی هم برای دیدن ناجی و آزارگر، بابد بالا را نگاه کند و دچار گرفتگی گردن می‌شود. اینجاست که از این گرفتگی روزی خسته می‌شود، به نقش آزارگر پناه می‌برد و به دنبال انتقام و تلافی‌‌جویی است.

قربانی شدن یا داوطلب آزار دیدن؟

برخی می‌گویند که قربانی وجود ندارد و قربانی‌ها فقط داوطلب هستند؛ به این معنی که وقتی شما رفتار غیر قابل قبول را تحمل می‌کنید، داوطلب آن شده‌اید. شاید تا قبل از این، شما احساسات دردناک خود را با توجیه یا کوچک دیدنشان، پنهان می‌کردید، اما این کار انکار نامیده می‌شود. زمانی که جرأتمندانه با حقیقت مواجه شوید، در می‌یابید که این رفتارها و حرف‌هایی که به شما زده می‌شود، برای آزار و اذیت شما هستند.

کنار گذاشتن نقش قربانی و به دست گرفتن قدرت، سخت است. ما همه به دیدگاه‌ها و الگوهای فکری تکراری خود عادت کرده‌ایم و معمولا آنها را به چالش نمی‌گذاریم، مگر اینکه با کسی که دیدگاه سالمتر و متفاوت دارد، صحبت کنیم

برخلاف شعار«قربانی وجود ندارد، افراد فقط داوطلب هستد»، قربانی بودن نقشی نیست که کسی بخواهد آن را با آگاهی انتخاب کند. کسی از احساس قدرت نداشتن یا ناامیدی لذت نمی‌برد. بلکه فشارهای ناهوشیاری در پذیرفتن نقش قربانی نقش دارند که از دوران کودکی یاد گرفته شده‌اند‌ و این عقیده را به ما تحمیل کرده‌اند. مثلا اگر باور داشته باشیم که شکست‌خورده‌ایم و ارزش شادی را نداریم، احتمالا خودمان را از رسیدن به موفقیت یا شادی بازمی‌داریم.

این عقاید معمولا در خانواده‌های ناکارآمد آموخته می‌شود که سیستم‌ آنها بسته است. بعنی افراد آزارگر معمولا با تهدید یا از طریق دستکاری‌های زیرکانه، کنترل زیادی را روی خانواده خود اعمال می‌کنند. مثلا به آنها احساس گناه زیادی وارد می‌کنند تا آنها با دیگران صحبت نکنند یا از خارج از رابطه، کمکی دریافت نکنند. والدین سمی هم این کار را انجام می‌دهند تا شرم خود را پنهان و ظاهر خود را حفظ کنند.‌ آنها تهدید به تنبیه می‌کنند، مبادا آزار و اذیت آنها به گوش دیگران برسد. به همین دلیل هم، قربانی‌ها شاید ندانند که می‌توانند از فرد آگاهی (نه از ناجی) کمک بخواهند یا چطور به این کمک‌ها دسترسی پیدا کنند که چرخه بشکند. یا می‌ترسند که اگر ازار و اذیتی که به آنها می‌رسد را گزارش کند، زندگی خود یا کسی را که دوستش دارند را از دست بدهند.

گام‌هایی به سوی قدرت

کنار گذاشتن نقش قربانی و به دست گرفتن قدرت، سخت است. ما همه به دیدگاه‌ها و الگوهای فکری تکراری خود عادت کرده‌ایم و معمولا آنها را به چالش نمی‌گذاریم، مگر اینکه با کسی که دیدگاه سالمتر و متفاوت دارد، صحبت کنیم. به عنوان مثال، سارا احساس می‌کرد که وقتی هنگام رانندگی مورد تمسخر و انتقاد کلامی همسرش قرار می‌گیرد، در ماشین حبس شده است. او تا زمانی که پیشنهاد روان‌شناسش را مبنی بر پیاده شدن از ماشین نشنیده بود، به این موضوع فکر هم نمی‌کرد. اما به محض انجام اینکار، احساس قدرت و جرأت‌ورزی داشت‌. پس از آن، با ماشین خودش به محل کارش می‌رفت. اینطوری می‌توانست هر وقت خواست آنجا را ترک کند و مکالمه آزاردهنده نداشته باشد.وقتی سارا یاد گرفت که صحبت کند و مرزهای خودش و همسرش را مشخص کند، احساس قدرت داشت و خودش را قربانی حرف‌ها و رفتارهای دیگران نمی‌دانست.

گام‌های زیر برای رسیدن به آزادی پیشنهاد شده‌اند، اما اجباری نیست که به همین ترتیب طی شوند‌:

  1. یادگیری: هر چقدر که ‌می‌توانید درباره موقعیت خود، حقوقی که دارید، احساسات در آن لحظه و … اطلاعلا کسب کنید. اطلاعات داشتن، عین قدرت است.
  2.  حمایت بگیرید. کمک در این مواقع خیلی ضروری است؛‌ سعی کنید به روان‌شناس مراجعه کنید یا از یک مربی مهارت‌های زندگی کمک بخواهید.
  3. خودتان را بررسی کنید. رفتار ناخوشایند دیگران و واکنش خودتان را در نظر بگیرید‌. آیا واکنش شما، موجب می‌شود که احساس بهتری داشته باشید یا رفتار ناخواسته را متوقف کنید؟ آیا تا بحال رفتار اعتراضی نشان داده‌اید؟ چه نتیجه‌ای گرفته‌اید؟
  4. رفتار خود را تنظیم کنید. آیا تا به حال رفتارتان را با اهداف و ارزش‌های‌تان تنظیم کرده‌اید؟ چه کارهایی باید انجام دهید تا در راستای اهداف و ارزش‌های خودتان حرکت کنید؟
  5. نیازهای خود را برآورده کنید. این مسئولیت شماست، نه کسی دیگر که به دنبال نیازهای شما و برآورده کردن آنها باشد.
  6. با باورهایتان مباره کنید. چه باورهایی درباره زندگی دارید؟ آیا این باورها موجب می‌شود که به اهداف خود نرسید؟
  7. مسئولیت انتخاب‌های خودتان را بر عهده بگیرید. چه تفاوتی بین این وجود دارد که بگویید «من میخواهم» با اینکه بگویید «من مجبورم»؟ یا بین «من نمی‌خواهم» و «من نمی‌توانم». قبول مسئولیت باعث می‌شود که انتخاب‌های خودتان را بپذیرید و فرصت تغییر داشته باشید.
  8. عمل کنید. مهارت‌های لازم را بیاموزید و منابع لازم را فراهم کنید تا به اهداف خود برسید. اگر آموزش ندیدن یا درس نخواندن باعث می‌شود که اهداف خود را دنبال نکنید، در کلاس‌های لازم ثبت نام کنید یا خودتان آموزش ببینید، حتی اگر چندین سال طول می‌کشد. مثل اگر به همسر خود غر می‌زنید که چیزی را تمیز کند و او اینکار را انجام نمی‌دهد، خودتان یاد بگیرید این کار را انجام دهید یا کسی را استخدام کنید.
  9. جرأت‌مند باشید‌ .جرأتمندی به شما این قدرت را خواهد داد که قابل اعتماد باشید، محدویت و مرز بگذارید و عزت‌نفس خود را افزایش دهید.  
  10. سرزنش نکنید و دفاعی نباشید. فارغ از اینکه دیگران در روابط مسئولیت خود را می‌پذیرند یا نه، شما مسئولیت شادی وناراحتی خود و همچنین مشکلات در رابطه را بپذیرید.
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer