مصاحبه با استیون کینگ، نویسنده ژانر وحشت - رسانه مجازی نیلسو

مصاحبه با استیون کینگ، نویسنده ژانر وحشت

  • توسط مرسده خدادادی
1 6 - مصاحبه با استیون کینگ، نویسنده ژانر وحشت

استیون کینگ این مصاحبه را در تابستان 2001 شروع کرد؛ یعنی دو سال پس از اینکه یک مینی‌ون در نزدیکی خانه‌اش در سنتر لول در ایالت مین به او زد. او خوش‌شانس بود که از این تصادف جان سالم به‌ در برد. در این تصادف جمجمه‌ او دچار خراش شد، ریه راستش از کار افتاد و ران راست او دچار شکستگی­های متعدد شد. شش پوند فلزی که در جراحی اولیه در بدن کینگ کار گذاشته شده بود در مدت کوتاهی قبل از اینکه این نویسنده با پاریس ریویو مصاحبه کند برداشته شدند، اما او هنوز درد مداوم و شدیدی داشت. کینگ گفت اورتوپد همه بافت‌های فاسد و گوشت‌هایی که از جا در رفته را پیدا کرد. کیسه‌های مابین غضروف و گوشت همگی مانند چشمان کوچکی از جای خود درآمده بودند. مصاحبه با او در بوستون انجام شد؛ جایی که کینگ طرفدار پروپاقرص تیم رد ساکس است و اقامت موقت گزیده بود تا بازی تیم محبوبش را تماشا کند.

بیشتر بخوانید:

اوایل امسال یک جلسه مصاحبه دوم با کینگ در خانه زمستانی‌اش در فلوریدا برگزار شد که با ماشین تا مجتمع آموزشی رد ساکس اسپرینگ در فورت مایرز راهی نبود. خانه در پایان یک جزیره کوچک سنگی قرار دارد و به دلیل سقف طاقدار بالا، مانند یک قایق واژگون‌شده به نظر می‌رسد. یک صبح داغ و آفتابی بود و کینگ با شلوار جین و کتانی سفید و تی‌شرتی که روی آن عکس سس تند تاباسکو چاپ شده است روی پله­های جلویی خانه خود نشسته بود و روزنامه محلی می‌خواند. روز قبل، همان روزنامه محلی آدرس خانه استیون کینگ را در بخش تجاری خود چاپ کرده بود و علاقه‌مندان تمام صبح برای دیدن یواشکی این نویسنده مطرح جهانی با ماشین تا به آنجا رانندگی می‌کردند. او گفت مردم فراموش می‌کنند که من هم یک آدم واقعی هستم.

کینگ در 21 سپتامبر 1947 در پورتلند در ایالت مین به دنیا آمد. پدر او خانواده‌اش را زمانی که کینگ بسیار کوچک بود ترک کرد و مادرش خانه‌اش را از این شهر به آن شهر در ایالت جا‌به‌جا می‌کرد تا دوباره به مین برگشت. در این زمان در شهر ساحلی کوچکی دورهم سکنی گزیدند.

اولین داستان ترجمه‌شده کینگ با نام من، دزد نوجوان قبرها در سال 1965 بود که در مجله‌ای با نام نقد کمیک منتشر شد. حوالی آن زمان او بورسی برای رفتن به دانشگاه مین در اورونو دریافت کرد که در آنجا همسرش تابیتا را ملاقات کرد که رمان‌نویسی بود که سه بچه داشت. آن‌ها هنوز با یکدیگر هستند.

برای سال‌های متمادی او سعی کرد با شستن ملافه‌های کثیف در رختشویخانه هتل و انگلیسی درس دادن در دبیرستان و فروختن گهگدار داستان‌های کوتاهش به مجله مردان، امرارمعاش کند و خانواده‌اش را سر پا نگه دارد. سپس در سال 1973 رمان خود با نام کاری را فروخت که به‌سرعت پرفروش شد. از آن زمان تا الان،‌ کینگ بیش از 300میلیون جلد از رمان‌های ترسناکش را فروخته است.

به علاوه 43 رمان، کینگ 8 مجموعه داستان کوتاه و حتی 11 نمایشنامه و دو کتاب در مورد هنر نوشته است. تقریباً همه رمان‌ها و بیشتر داستان‌های کوتاه او به فیلم یا تله‌فیلم تبدیل شده‌اند.

هرچند منتقدان زیادی، بسیاری از کارهای او را زیر سؤال برده‌اند، برای مثال، نقدی در نیویورک‌تایمز کینگ را نویسنده‌ای نامید که ما را درگیر ایده‌های نامعقول و احمقانه می‌کند؛ با این حال نوشته‌های او توجه بیشتری در سال‌های اخیر دریافت کرده است.

وقتی نوشتن را شروع کردید چند سالتان بود؟

باور کنید یا نه، شش یا هفت‌ساله بودم. فقط تصویرهای کتاب‌های مصور را کپی می‌کردم و بعد داستان‌های خودم را می‌ساختم. به یاد می‌آورم از مدرسه به خانه می‌آمدم و در تخت داستان می‌نوشتم تا زمان بگذرد. یادم می‌آید مادرم مرا به سینما می‌برد تا بمبی را ببینم. اندازه مکان و آتش جنگل در فیلم، تأثیر زیادی روی من گذاشت و پس وقتی شروع به نوشتن کردم تمایل داشتم با تصویر بنویسم زیرا این تمام چیزی بود که در آن زمان می‌دانستم.

چه زمانی شروع به خواندن داستان بزرگسالان کردید؟

در سال 1959 احتمالاً بعد از اینکه به مین برگشتیم. من 12 ساله بودم و به یک مدرسه تک‌اتاقه در بالای خیابانی نزدیک خانه خودمان می‌رفتم. تمامی پایه‌ها در یک اتاق بودند و در پشت آن یک توالت بود که بوی گندی می‌داد. هیچ کتابخانه‌ای در شهر نبود اما هر هفته ایالت یک ون بزرگ سبزرنگ را به شهر می‌فرستاد که اسمش کتاب سیار بود. شما می‌توانستید سه کتاب از این کتابخانه‌ سیار بگیرید و آن‌ها اهمیتی نمی‌دادند چه کتاب‌هایی برمی‌‌دارید. مجبور نبودید کتاب‌های کودکان را بردارید. تا آن زمان آنچه می‌خواندم نانسی درو، پسران هاردی و چیزهایی مانند این بود. در یکی از اولین کتاب‌هایی که می‌خواندم، پلیس‌ها می‌روند تا از زنی که در آپارتمانی استیجاری است بازجویی کنند و او آنجا با لباس خواب خود ایستاده است. این داستان خاصی برایم بود.

اما منحصراً داستان‌های عامیانه نمی‌خواندید.

نمی‌دانستم داستان‌های عامیانه چه هستند و هیچ‌کسی در آن زمان به من نگفته بود. گستره‌ وسیعی از کتاب‌ها را می‌خواندم. یک هفته حیات وحش و گرگ دریا را می‌خواندم و سپس محل پیتون را در هفته بعد و سپس هفته بعد آن مردی با کت و شلوار فلانل خاکستری. هرچه به ذهنم می‌رسید و هرچه به دستم می‌رسید می‌خواندم. هنگامی که کتاب گرگ دریا را می‌خواندم نمی‌فهمیدم این نقد جک لندن در مورد نیچه است و هنگامی که مک‌ تیگ را می‌خواندم نمی‌دانستم این ناتورالیسم است و این که این گفته‌ معروف فرانک نوریس است، اینکه شما نمی‌توانید ببَرید، سیستم همیشه شما را شکست می‌دهد. اما آن‌ها را در یک سطح دیگر درک می‌کردم.

هنگامی که تس دور برویل را می‌خواندم به خودم یک چیز را گفتم. اینکه این کتاب را دوست داشتم و برای همین بسیاری از کتاب‌های هاردی را خواندم. اما زمانی که جود گمنام را می‌خواندم دیگر دوره‌ هاردی خواندن من داشت به پایان می‌رسید. با خودم گفتم این خیلی مسخره است. زندگی هیچ‌کس این‌قدر سخت نیست. دست بردارید بابا.

در کتاب در باب نوشتن ذکر می‌کنید که چگونه ایده برای اولین رمان شما کاری به ذهنتان آمد آن هم زمانی که شما دو موضوع بی‌ربط را به هم ارتباط دادید. خشونت بزرگسالان و سایر چیزها. آیا چنین ارتباطات بی‌ربطی اغلب یک نقطه شروع برای شما هستند؟

بله، این بسیار اتفاق می‌افتد. وقتی کوجو را می‌نوشتم که در مورد یک سگ هار است با موتورسیکلتم مشکل داشتم و به من آدرس تعمیرگاهی را دادند که می‌توانست آن را تعمیر کند. ما در بریگتون در ایالت مین زندگی می‌کردیم که شهری برای استراحت و اقامت است، یک دریاچه در قسمت غربی ایالت دارد اما قسمت شمالی بریگتون محل خیلی خشنی است. کشاورزان بسیاری آنجا بودند که راه خود را به سمت مزارعشان باز می‌کردند. یک خانه در مزرعه وجود داشت و یک مغازه اتومبیل‌رو در کنار جاده. موتورسیکلتم را به آنجا بردم و وقتی داخل حیاط شدم موتورم کاملاً از کار افتاد. بعد بزرگ‌ترین سگ سنت برناردی که تا به حال در زندگی‌ام دیده بودم از گاراژ بیرون آمد و به سمت من آمد. این سگ‌ به هر صورت وحشتناک به نظر می‌رسید به‌خصوص در تابستان: از چشم‌هایش آب می‌آمد و گوشه دهانش به پایین آویزان بود. حالش به نظر خوش نمی‌رسید. او از زیر گلویش به من غرش کرد. در آن زمان حدود 220 پوند وزن داشتم و وزن سگ را چندین پوند تخمین زدم. مکانیک از گاراژ بیرون آمد و به من گفت: سلام این باوزر است (یا هر اسم مشابهی که مردم روی سگ‌هایشان می‌گذارند). این سگ کوجو نبود. به من گفت که نگران این سگ نباش. او این کار را با همه می‌کند. بعد دستم را به سمت سگ گرفتم و سگ دستم را گاز گرفت. مرد یکی از آن آچارهای بزرگ را در دستش داشت و آن را به سمت سگ گرفت. یک آچار استیل بود. مثل این بود که با یک چوب مخصوص تکاندن قالی، به قالی ضربه بزنند. سگ یک بار فریاد کشید و سپس به زمین نشست. آن مرد چیزی به من گفت مثل اینکه باوزر معمولاً چنین کاری نمی‌کند و شاید از قیافه شما خوشش نیامده. بله یکهو همه چیز تقصیر من شد. به خاطر می‌آورم که چقدر ترسیده بودم چون جایی برای قایم شدن نبود. روی موتورم نشسته بودم اما موتور خراب بود و نمی‌توانستم از دست آن سگ فرار کنم. اگر آن مرد با آچارش آنجا نبود و سگ می‌خواست به من حمله کند معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتاد. اما ماجرا این نبود.

 چند هفته بعد من در مورد این ماشین فورد پینتویی که همسرم و من داشتیم فکر می‌کردم. این اولین ماشینی بود که صاحبش بودیم. ما با پول حاصل از چاپ کتاب کاری آن را خریدیدم که دوهزار و 500 دلار بود. با آن مشکل داشتیم زیرا ماشین در کاربراتورش مشکلی داشت. می‌چسبید و کاربراتور سرریز می‌کرد و ماشین روشن نمی‌شد. نگران همسرم بودم که در آن فورد پینتو گیر بیفتد و فکر می‌کردم چه اتفاقی می‌افتد اگر همسرم آن ماشین را به تعمیرگاه ببرد، درست مانند من که موتورم را به آن تعمیرگاه بردم و ماشین گیر کند و او نتواند آن را به کار بیندازد اما به جای آن سگ بدجنس، چه می‌شود اگر سگ واقعاً دیوانه باشد؟ سپس فکر کردم شاید هاری دارد. اینجا دقیقاً جایی بود که چیزی به ذهن من رسید.

وقتی همه این چیزها را دارید خط سیر داستان به سمت شما می‌آید. شما به خود می‌گویید چرا کسی نیامد و او را نجات نداد؟ مردم آنجا زندگی می‌کنند. اینجا یک خانه کشاورزی است. آن‌ها کجا هستند؟ مردم آنجا زندگی می‌کنند. نمی‌دانم. داستان این است. شوهر او کجاست؟ چرا شوهرش نیامد او را نجات دهد؟ من نمی‌دانم. این بخشی از داستان است. چه می‌شود اگر او هاری بگیرد؟ بعد از اینکه حدود 70 الی 80 صفحه از کتاب را نوشتم فهمیدم که دوره کمون هاری بسیار طولانی است و اینکه او هاری بگیرد متوقف شد تا جزیی از داستان باشد. اینجا یکی از جاهایی است که دنیای واقعی در داستان دخالت می‌کند. اما همیشه یک راه است. شما چیزی می‌بینید سپس آن با چیزی دیگر درگیر می‌شود و این داستان را می‌سازد. اما هرگز نمی‌دانید که کی این اتفاق می‌افتد.

به‌جز وحشت، اما از عناصر دیگری نیز برای نوشتن کتاب‌هایتان استفاده می‌کنید؟

چند سال پیش داشتم به یک کتاب صوتی که روی نوار کاست ضبط شده بود گوش می‌دادم. اسم این کتاب روزهای دیلینگر بود و نویسنده آن جان تولاند بود. یکی از این داستان‌ها در مورد جان دیلینگر بود و دوستش هومر ون میتر و جک همیلتون بود که از بوهم کوچک فرار می‌کنند و جک همیلتون درحالی‌که در حال عبور از رودخانه می‌سی‌سی‌پی است، پلیسی از پشت به او تیر می‌زند.

چه اتفاقی می‌افتد زمانی که دنیای واقعی مانند دوره کمون در کتاب کوجو در داستان دخالت می‌کند؟ آیا به عقب برمی‌گردید؟

شما هرگز نمی‌توانید حقایق را به خاطر داستان بپیچانید. زمانی که آن چیزها را می‌یابید باید در داستان برای بیان حقایق جایی باز کنید.

رمان کوجو به این دلیل نامتعارف است که کل داستان یک فصل واحد است. آیا این را از اول برنامه‌ریزی کرده بودید؟

نه، کوجو وقتی خلق می‌شد یک رمان استاندارد با فصل‌های خودش بود اما می‌توانم به خاطر بیاورم که داشتم فکر می‌کردم که می‌خواهم این کتاب حس یک آجر را داشته باشد که از پنجره به سمت شما پرتاب شود. همیشه به نوع کتابی که می‌نویسم فکر می‌کردم و به اندازه کافی غرور و اعتماد‌به‌نفس دارم که فکر کنم که هر رمان‌نویسی باید این کار را انجام دهد و این می‌تواند یک توهین شخصی باشد. رمان بایستی کسی باشد که از آن سمت میز به شما توهین می‌کند و یقه شما را می‌گیرد و به هیکل شما گند می‌زند. داستان باید به صورت شما بخورد. باید شما را ناراحت و آشفته کرده و حواستان را پرت کند. چون شما حالتان به هم می‌خورد. منظورم این است که اگر از کسی نامه‌ای دریافت کنم، نمی‌توانم شام بخورم. مدل من این شکلی است و این عالی است.

فکر می‌کنید که این چیزی است که ما از آن می‌ترسیم؟

فکر نمی‌کنم که تا حدی چیزی وجود داشته باشد که من از آن نترسم. اما اگر منظور شما این است که ما به عنوان انسان از چه چیزی می‌ترسیم جواب من این است: آشفتگی و هرج‌و‌مرج، فرد خارجی و بیگانه. ما از تغییر می‌ترسیم. ما از به‌هم‌خوردگی نظم می‌ترسیم و این چیزی است که من به آن علاقه‌مند هستم. منظورم این است که افراد زیادی وجود دارند که من واقعاً نوشته‌هایشان را دوست دارم و یکی از آن‌ها شاعر آمریکایی فیلیپ بوث است که در مورد زندگی عادی و جریان زندگی به صورت مستقیم می‌نویسد اما من نمی‌توانم مانند او باشم و بنویسم.

یک بار یک رمان کوتاه به نام مه نوشتم. این رمان در مورد مهی است که بالا می‌آید و شهر را دربرمی‌گیرد و داستان عده‌ای از افراد را دنبال می‌کند که در یک سوپرمارکت گیر افتاده‌اند. در این داستان زنی وجود دارد که در صف صندوق و حساب کردن خریدهای خود است و یک جعبه قارچ در دست دارد. زمانی که او به سمت پنجره می‌رود تا مه را ببیند که به سمت بالا می‌رود، مدیر فروشگاه جعبه قارچ‌ها را از او می‌گیرد. این زن به او می‌گوید: قارچام رو به من بده.

ما از آشفتگی و به‌هم‌خوردن نظم می‌ترسیم و از این هم می‌ترسیم که یکی قارچ‌هایمان را در صف صندوق از ما بدزدد.

منبع: پاریس ریویو

قبلی «
بعدی »

اکانت اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer