مصاحبه پاریس ریویو با کاترین آن پورتر - رسانه مجازی نیلسو

مصاحبه پاریس ریویو با کاترین آن پورتر

مصاحبه مجله ادبی پاریس ریویو با کاترین آن پورتر در تاریخ 1963 در منزل خود پورتر

  • توسط مرسده خدادادی
1000x2000 - مصاحبه پاریس ریویو با کاترین آن پورتر

شماره 29، زمستان بهار 1963

مصاحبه‌کننده: باربارا تامسون دیویس

خانه‌ ویکتوریایی‌ای که کاترین آن پورتر در آن زندگی می‌کرد باریک و سفید است و خیابان آجرفرش شده‌ پر از سایه در جورج‌تاون، با پلکانی با نرده‌های فلزی به این خانه می‌رسد. بعد از اینکه پیشخدمتی شما را به داخل می‌پذیرد، وارد هال می‌شوید که ترکیب شیکی از عناصر قدیمی آمریکایی و هم اروپایی دارد. اتاق سقف بلندی داشت که در درخشش میانه‌ یک روز تابستان خنک و کم‌نور بود؛ یک کاناپه به رنگ سبز پررنگ از دوره‌ ناپلئون سوم در آن حکمرانی می‌کرد. بیرون شاه‌نشینِ پنجره‌ها صدای خش‌خش باد از میان درختان کهن‌دار به گوش می‌رسید و بعد دیگر صدایی درنمی‌آمد.

بیشتر بخوانید:

دست آخر صدایی از هال بالا به گوش می‌رسد. تن صدای کسی است که انگار با یک پرنده صحبت می‌کند، یا در حال عاشقانه صحبت کردن با یک معشوق قدیمی است، سبک و مانند پر، با بال زدن‌‌های سبک. لحظاتی بعد درحالی که خانم پورتر به سبکی صدایش حرکت می‌کند، از میان درب ورودی با شتاب به درون می‌آید، به‌طور غیرمنتظره‌ای به سبک امروزی لباس پوشیده است: کت و دامنی از جنس حریر تافته سبز ایتالیایی بر تن دارد. کوچک اندام و شیک‌پوش است. او علت دیرآمدنش را توضیح می‌دهد: دلیل تأخیرش مربوط به نامه امروز صبحی بوده که به او پیشنهاد تخفیف یخ‌چای نعناع داده است و بلند داشت با خودش فکر می‌کرد که کجا می‌توانیم دنباله صحبتمان را بگیریم.

سرانجام اتاق ناهارخوری را برای صحبت انتخاب کرد، جایی آرام و بی‌پیرایه که به باغچه کوچک محصورشده‌ای دید داشت. او یک بار گفته بود اینجا مسأله چیز دیگری است، من می‌خواهم یا در پایتخت دنیا زندگی کنم یا در طبیعت وحش خروشان و به آن عمل کرده بود. اتاق نقاشی مملو از تکه‌هایی بود که زمانی بخشی از خانه‌ای در خیابان مونر دام دو شامپ بود، یک نقاشی با هنر فولکلور مکزیکی می‌درخشید، سوت‌ها و اسباب‌بازی‌های حیوانات که از تور اخیر وزارت امور خارجه آمریکا خریده بود در برابر اسباب‌های ساده‌تر، سنگین‌تر چیده شده بودند. میز گردی که دور آن نشسته بودیم از جنس مرمر ورمانت بود،‌ لکه‌دار بود و رنگش مانند یک لیوان شیر بود، روی یک پایه طراحی شده فرفورژه بود. یک بوفه‌ از قرن شانزدهم از آبیلای اسپانیا آنجا بود و یک میز غذاخوری از اوایل دوره رنسانس از صومعه‌ای در فیزوله‌ ایتالیا. ما دستگاه ضبط‌صوت را اینجا گذاشتیم، زیر تصویر خدای بزرگ هوروس.

سعی کردیم مصاحبه را شروع کنیم. او استاد باتجربه‌ای بود و با میکروفون و دستگاه ضبط‌صوت آشنا بود اما حالا بایستی در مورد خودش و کارش و رابطه‌ بین این دو صحبت می‌کرد و پیچش بی‌وقفه نوار از یک قرقره به قرقره‌ای دیگر تقریباً مانند هیپنوتیزم عمل می‌کرد. در آخر آن را خاموش کردیم و برای مدتی از چیزهای دیگر حرف زدیم، چیزهای کم‌اهمیت‌تر و بیشتر مربوط به زندگی او و امیدوار بودم این نویسنده راحت‌تر در مورد خودش حرف بزند.

شما گفته‌اید که هیچ‌وقت تصمیم نداشتید شغل نویسندگی داشته باشید.

می‌دانید، من هیچ‌وقت شغلی نداشته‌ام، حتی شغل نوشتن. با چیزی به‌جز نوعی شور و اشتیاق محرک به جلو شروع نکردم. نمی‌دانم از کجا ناشی می‌شود و نمی‌دانم چرا این قدر در موردش لجباز بوده‌ام که هیچ‌چیز نمی‌توانست مرا ناامید کند. اما رابطه بین من و نوشته‌ام قوی‌ترین رابطه‌ای است که تا به حال داشته‌ام. قوی‌تر از هر رشته ارتباط یا هر تعامل با انسان دیگری یا کاری دیگری که تا کنون انجام داده‌ام.

من نوشتن را زمانی شروع کردم که شش یا هفت ساله بودم. اما چند نیمچه استعداد دیگر نیز داشتم، می‌خواستم برقصم، می‌خواستم پیانو بنوازم، می‌خواندم و نقاشی می‌کشیدم. این طور نبود که سرسری از هر کاری چیزی را انجام دهم. در هر کاری سرمایه‌گذاری می‌کردم و هر چیزی را تجربه می‌کردم. و نکته این است که آن روزها سرگرمی زیادی وجود نداشت. اگر موسیقی می‌خواستی باید پیانو می‌نواختی و خودت آواز می‌خواندی. ما همه چیزهای محشری را که در طول فصل می‌آمدند می‌دیدیم اما این‌ها یک یا دو نمونه از این فرصت‌های محدود در سال بود. مابقی اوقات وابسته به منابع خودمان بودیم: موسیقی خودمان و کتاب‌هایمان. تمامی خانه‌های قدیمی که در کودکی می‌شناختم پر از کتاب‌ بودند، نسلی پس از نسل دیگر با اعضایی از خانواده که آن‌ها را خریده بودند. هر کسی آن روزها باسواد بود و این یک اصل بود. هیچ‌کس به شما نمی‌گفت این را بخوانید یا آن را نخوانید. کتاب برای خواندن آنجا بود و ما آن را می‌خواندیم.

کدام کتاب بیشتر از همه شما را تحت تأثیر قرار داده است؟

گفتنش سخت است چون من در نوعی ترکیب (بهفرانسه:ملانژ) بزرگ شدم. وقتی سیزده سال داشتم سونات‌های شکسپیر را می‌خواندم و مطمئن هستم بیش از هر چیزی که خوانده‌ام روی من تأثیر گذاشته‌اند. برای مدتی کل شعرهایش را از بر بودم و الان تنها می‌توانم دو یا سه خط از آن‌ها را به یاد بیاورم. این نقطه عطفی در زندگی من بود، وقتی که سونات‌های شکسپیر را می‌خواندم و سپس یک نفس، همه‌ دانته را خواندم. در آن کتاب بزرگ عالی که تصویرهایش را گوستاو دوره کشیده بود. نمایش‌هایی که روی صحنه دیدم اما به خاطر نمی‌آورم که کتاب خود آن نمایش را با علاقه خوانده باشم. و من همه‌ کتاب‌های شعر را خواندم. هومر، رونسارد، همه‌ اشعار فرانسه‌ قدیم را با ترجمه خواندم.

ما همچنین یک کتابخانه بسیار خوب داشتیم. خب شما ممکن است بگویید فیلسوف‌های سکولار. وقتی خیلی جوان بودم تحت تأثیر مونتنی بودم. یک روز وقتی حدوداً چهارده ساله بودم، پدرم به من تعداد زیادی از کتاب‌ها را نشان داد و گفت: چرا این‌ها را نمی‌خوانی؟ کمی از چرندیات درونت را کم می‌کند. این کتاب مجموعه کامل دیکشنری ولتر با یادداشت‌های اسمالت بود. شروع به شخم زدن کتاب‌ها کردم. حدود پنج سال طول کشید تا آن‌ها را تمام کنم.

و البته ما تمام آثار رمان‌نویس‌های قرن هجدهم را خواندیم، هر چند جین آستین مانند تورگینف خیلی مرا سرگرم نکرد تا اینکه کاملاً بالغ شدم. هر دوی آن‌ها را وقتی خیلی جوان بودم خواندم اما قبل از اینکه آن‌ها را با خودم بیاورم بزرگ شده بودم. و بعد برای خودم بلندی‌های بادگیر را کشف کردم. فکر کنم پانزده سال هر سال آن کتاب را خوانده‌ام. به سادگی آن را تحسین می‌کنم. هنری جیمز و توماس هاردی واقعاً معرف من به ادبیات مدرن بودند. مادربزرگ من خیلی این کار را نمی‌پسندید. او فکر می‌کرد دیکنز ممکن است این کار را بکند اما او مخالف آقای تکری بود. او فکر می‌کرد تکری خیلی سطحی است. پس این طور بود که من وارد دنیای مدرن شدم تا زمانی که منزل والدینم را ترک کردم.

آیا فکر می‌کنید پس‌زمینه شما، یعنی تنها افتادگی زندگی حومه شهری جنوبی و فضای علاقه‌مندی ادبی، به شما به عنوان یک نویسنده کمک کرد؟

فکر می‌کنم این چیزی است که در خانواده ما وجود دارد. در خانواده ما همیشه نامه‌نویس‌های خوب، خوانندگان خوب، داستان‌سرایان خوبی داشتیم. همه‌ عمرم به افراد خوش‌بیان گوش داده‌ام. همه‌ آن‌ها داستان‌گوهای خوبی بوده‌اند و هر داستان شکل و معنا و زاویه دید داشت.

آیا برخی از آن‌ها به عنوان نویسنده شناخته شده بودند؟

خب، از لحاظ نسبی به ویلیام سیدنی بیچاره می‌رسم. اُو هنری را می‌گویم. او دومین پسرعموی پدرم بود. نمی‌دانم نسبت او با من چه می‌شود. او در خانواده بیشتر به خاطر سرقت از بانک شناخته شده بود. او در بانک کار می‌کرد و استعدادی در پول درآوردن نداشت. هیچ‌کدام از پورترها این استعداد را نداشتند. اما او همسری داشت که در حال مرگ بر اثر بیماری سل بود و او هنری نمی‌توانست از عهده مخارج درمانش بربیاید. برای همین مبلغ کوچکی – اوه، به اندازه سه هزار و پنجاه دلار – برداشت و وقتی او را متهم کردند فرار کرد. اما او برگشت زیرا همسرش در حال مرگ بود و به زندان رفت. هوراس پورتر را هم در فامیل داشتیم که هشت سال از زندگی‌اش را به عنوان سفیر در فرانسه به دنبال استخوان‌های جان پل جونز می‌گشت. زمانی که آن‌ها را پیدا کرد و آن را برگرداند و در این باره کتابی نوشت.

به نظر من می‌رسد کار شما با یک شم تاریخی آمیخته شده است. آیا این بخشی از میراث خانوادگی است؟

ما با نوعی شم تاریخی خود بزرگ شدیم. خانواده مادر من در سال 1648 به این کشور آمدند و به ناحیه جان راندولف در ویرجینیا رفتند. یکی از اجداد من جاناتان بون بود که برادر دنیل بود. از سمت پدری نسبت من به کلنل اندرو پورتر می‌رسد که پدرش در سال 1720 به مونتگرمی در پنسیلوانیا آمد. او یکی از افراد حلقه جورج واشینگتن بود. در طول انقلاب نیز دوستی از لافایت و یکی از بنیانگذاران انجمن سینسیناتی داشتیم. وی در سال 1809 چند سال قبل از اینکه به او پست وزیر جنگ بدهند فوت کرد و آن پست را رد کرد. ما هیچ‌وقت آدم‌های جاه‌طلبی نبودیم. ما هیچ‌وقت رئیس‌جمهوری در خانواده نداشتیم و هر چند دو فرماندار در خانواده داشتیم و برخی از ما در ارتش بودیم و نیروی دریایی. فکر کنم تمایل به عالی بودن داشتیم اما به سمت مقامات عالی‌تر نمی‌رفتیم. فکر می‌کردیم دیگر به قله‌های رفیع موفقیت رسیده‌ایم.

این مای خانواده که می‌گویید خیلی قوی است، نیست؟ به خاطر می‌آورم که زمانی در مورد رد خون همانند نقطه‌ دقیق رفتن و بازگشتن نوشته‌اید و شخصیت اصلی در بسیاری از زمان‌های شما طوری تعریف می‌شود یا خودش را تعریف می‌کند که اغلب در یک نظام خانوادگی است. حتی اندازه زمان نیز انسانی است. به نحوی خیلی پیر یا خیلی جوان تعریف می‌شود و این چقدر تجربه انسانی جذب کرده است.

بله. اما این یک رابطه خودآگاه نبود. در آن روزها شما به هم تعلق داشتید، شما با یکدیگر زندگی می‌کردید زیرا شما یک خانواده بودید. در رأس خانواده ما یک مادربزرگ بود، یک مادر مسن و یک زن زیبا و دوست‌داشتنی، یک روح مهربان که به ما هیچ آسیبی نمی‌رساند؛ ما بدان شکل زندگی می‌کردیم، مانند دوستان مادربزرگ، همگی مادران محترم مسنی با کت‌های فراک بودند؛ بانوان پیری با پیش‌یقه‌. و بعد افراد جوان‌تر بودند، دختران زیبا و پسران جوان خوش‌رو که همگی از من بزرگ‌تر بودند. وقتی دختر کوچکی، هشت یا نه ساله بودم، آن‌ها هجده یا نوزده تا بیست‌ودو ساله بودند و همگی نماینده شادی و زرق و برق و زیبایی و لذت و آزادی برای من بودند.

 بعد بچه‌های همسن من بودند و بعد هم نوزدان. بعد خدمتکاران بودند و سیاه‌پوستان. ما به‌سادگی به این شیوه زندگی می‌کردیم تا چهار نسل در یک خانه قرار داشتیم، زیر یک سقف و هیچ چیز غیرمتداولی در این باره وجود نداشت. این فقط تجربه من بود و این تنها شیوه‌ای بود که به آن پاسخ دادم. بسیاری افراد دیگر که به همین روش بزرگ شده بودند، این طور واکنش نشان ندادند.

به یاد می‌آورم که زمانی که بسیار جوان بودم، خواهر بزرگ‌ترم می‌خواست مقداری اسباب و اثاث بخرد. او تازه ازدواج کرده بود و در لوییزیانا بود. من با او به خانه‌ای قدیمی زیبا و عالی رفتم که در حومه شهر بود و به ما گفته بودند در آنجا یک جنتلمن خیلی پیر پیدا می‌شود که شاید چیزهایی برای فروش داشته باشد. همسر او فوت کرده بود و او در آنجا تنها زندگی می‌کرد. بعد ما به این خانه قدیمی زیبا رفتیم و به یقین مرد پیر زیبا و تنهایی آنجا بود. او 87 یا 88 سال داشت و خدمتکاران سیاه‌پوست وفادار او را احاطه کرده بودند. اما همسر او فوت کرده بود و فرزندانش ازدواج کرده بودند و رفته بودند. او گفت بله من چیزهایی برای فروش دارم و به ما خانه را نشان داد و بعد دری را باز کرد و به ما اتاق‌خوابی با یک تخت با چهار ستون نشان داد که یک روتختی ساتن عالی داشت. زیباترین و کلاسیک‌ترین تختی که تا به حال می‌توانستید ببینید. خواهرم گفت این همان چیزی است که می‌خواستم. و پیرمرد گفت: خانم این تخت ازدواج من است. این همان تختی است که همسرم آن را به عنوان جهاز با خودش آورد. ما در این تخت برای حدود شصت سال خوابیدیم. همه‌ فرزندان ما روی همین تخت به دنیا آمدند. من باید روی همین تخت بمیرم و سپس می‌توانند آن طور که دلشان بخواهد از شر این تخت راحت شوند.

به یاد می‌آورم که کمی ترسیده بودم و حس خفگی می‌کردم. اما چرا؟ فقط به این دلیل که آن را حس کرده بودم. من در چنین جایی بزرگ شده بودم و در سنین سرکشی بودم و این مرا خیلی ترساند. اما حالا به عقب نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم خیلی زیبا و عالی بود. چه زندگی زیبایی بود. همه چیز در آن معنای خودش را داشت.

اما به نظر من می‌رسد نوشته‌های شما نمایانگر کسی است که در جستجوی معنای جدید و شاید وسیع‌تر است. درحالی‌که شما کودکی‌هایتان در جنوب را به عنوان نقطه ارجاع حفظ کرده‌اید، شما از آن محیط خودتان دور شده‌اید. به نظر می‌رسد خیلی درگیر حس گناه جنوبیان بابت تبعیض نژادی و مرگ زندگی کشاورزی قدیم نیستید.

من یک جنوبی با سنت و میراث هستم و احساسات عمیقی برای جنوب دارم. البته خودم به جمعیت سفید و با حس گناه تعلق دارم اما این مرا تعریف نمی‌کند. شاید به اندازه کافی یهودی نیستم یا به اندازه کافی پیوریتن نیستم تا حس کنم که گناهان پدران به نسل سوم و چهارم می‌رسد یا شاید این به دلیل ریشه‌های اروپایی من در تگزاس و لوئیزیاناست. اروپایی‌ها آن گونه که خانواده من برده داشتند خودشان برده نداشتند اما هنوز هم فکر می‌کردند برده‌داری تقریباً امری طبیعی است. اما می‌دانید من همیشه بی‌قرار بودم همیشه روحی جستجوگر داشتم. وقتی کودک کوچکی بودم همیشه در حال فرار کردن بودم. هیچ‌وقت خیلی دور نرفتم اما همیشه باید می‌آمدند و مرا پیدا می‌کردند. یک بار زمانی که شش ساله بودم پدر من آمد تا مرا از جایی که رفته بودم برگرداند و بعدها به من گفت که از من پرسیده بود که چرا این قدر بی‌قراری و چرا نمی‌توانی اینجا با ما بمانی؟ و من به او گفتم می‌خواهم بروم و دنیا را ببینم. می‌خواهم دنیا را مانند کف دستم بشناسم.

کلمات کلیدی: کاترین آن پورتر، نویسندگان زن، ادبیات آمریکا، باربارا تامسون دیویس، پاریس ریویو، مصاحبه، جین آستین، شکسپیر، توماس هاردی، گوستاو دوره، دانته، گوستاو دوره، مونتنی، ایوان تورگینف

قبلی «
بعدی »

اکانت اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer