نویسنده‌ای که صبح‌ها بدعنق است - رسانه مجازی نیلسو

نویسنده‌ای که صبح‌ها بدعنق است

  • توسط مرسده خدادادی
Roxana Robinson card - نویسنده‌ای که صبح‌ها بدعنق است

مقدمه مترجم: رکسانا رابینسون متولد سال 1946 در ایالت کنتاکی آمریکاست. این نویسنده 72ساله عمده شهرتش را مدیون رمان «قیمت» در سال 2008 است که یکی از پنج رمان برتر سال به انتخاب واشینگتن‌پست شد. او علاوه بر نویسندگی در دانشگاه نیز تدریس می‌کند و در زمینه هنر مدرن آمریکایی در قرن 19 و اوایل قرن 20 تخصص دارد. سایر کتاب‌های او عبارت‌اند از: «اسپارتا»، «سقوط داسون‌ها»، «غریبه‌ای عالی»، «این دختر من است»، «پرسش در مورد عشق» و دیگر داستان‌ها، «نگاه کوچکی به سرخی». از این نویسنده تاکنون کتابی به فارسی ترجمه نشده است، اما خواندن عادات نویسندگی او خالی از لطف نیست.

بیشتر بخوانید:

صبح‌ها نه با کسی صحبت می‌کنم و نه در مورد موضوع خاصی فکر می‌کنم

سعی می‌کنم در چهارچوب‌ها و محدودیت‌های خاصی بمانم. این را به‌شکل یک راهروی باریک و سایه‌دار با دیوارهای لخت و محو تصور می‌کنم. من به‌سمت انتهای این راهرو در حال حرکت هستم و به‌ جایی می‌رسم که می‌توانم بنویسم.

دندان‌هایم را مسواک می‌زنم، لباس می‌پوشم و تخت را مرتب می‌کنم. همان‌طور که شوهرم هم می‌داند، از گفت‌وگو اجتناب می‌کنم. هنوز وارد دنیا نشده‌ام و خطر خاصی در صحبت‌کردن نهفته است.

از راهرو به‌سمت آشپزخانه می‌روم. از صبحانه خوشم نمی‌آید اما برای رسیدن به قهوه لازم است از مسیر صبحانه رد شوم.

یک کاسه غلات صبحانه با یک مایع جایگزین شیر خمیری‌شکل حاضر می‌کنم. هردوی این‌ها بسیار شیرین هستند و غله صبحانه هم خیلی ترد است. درمجموع چندان دلپذیر نیست، انگار یک کاسه خوراک اسب بخوری اما باعث می‌شود اجازه قهوه خوردن داشته باشی.

درحالی‌که پشت پنجره آشپزخانه ایستاده‌ام صبحانه‌ام را می‌خورم. من در طبقه پنجم زندگی می‌کنم و این پنجره به‌سمت غرب است. پایین ساختمان‌های آپارتمانی بزرگی ایستاده‌اند. دیوار شرقی و بلندشان که پنجره ندارد و بی‌روح و خالی است روبه‌روی من است.

download 1 1 - نویسنده‌ای که صبح‌ها بدعنق است

در صبح‌های درخشان بین ساعت هشت و نه صبح سایه‌ای بلند روی این دیوار خودنمایی می‌کند، واضح و دقیق. سایه یک درخت جوان است، پر از شاخ و برگ مثل یک درخت کریسمس. درخت واقعی روی باغچه پشت‌بامی به سمت شرق و دور از دید من است.

هیچ‌وقت این درخت را نمی‌بینم. سایه درخت به‌صورت شاهانه‌ای حرکت می‌کند، تکه‌های کوچکی از خورشید را به‌جا می‌گذارد. به تصویر بی‌نقصش نگاه می‌کنم. سایه درخت در طول هوا حرکت می‌کند، درحالی‌که خود واقعی‌اش جای دیگری است؛ سبز و در حال رشد، خوشحال در نور صبحگاه.

حالا کتری برقی را برای درست کردن قهوه روشن می‌کنم. قهوه را دم نمی‌کنم و به‌جایش قهوه فوری می‌خورم.

من قهوه فوری می‌خورم چون برایم مهم نیست چه طعمی می‌دهد. فقط انرژی و گرمایش برایم مهم است و اینکه بتوانم شروع به کار کنم. نمی‌خواهم منتظر قطره‌قطره ریختن قهوه داخل لیوان یا دم‌کشیدن آن باشم. حوصله ماشین‌های قهوه‌ساز را هم که ممکن است خراب شوند ندارم. نمی‌خواهم صدای بلند آسیاب شدن دانه‌های قهوه را بشنوم یا بفهمم چیزی داخل پره‌های آسیاب گیر افتاده است یا به‌طورکلی اصلاً بفهمم ماشین‌های قهوه‌ساز چطور کار می‌کنند. بدترین قسمت این است بفهمی قهوه‌ات تمام شده است. جایگزینی برای قهوه ندارم و نمی‌توانم آن را سیاه و تلخ بخورم. همیشه حواسم هست قهوه به‌اندازه کافی در منزل داشته باشم.

روزنامه نمی‌خوانم و به اخبار هم گوش نمی‌دهم. فقط نگاهی به سرتیترها می‌کنم و همین برایم کافی است. اگر بیشتر بخوانم حس می‌کنم به دنیای بیرون پرت شده‌ام و از من در مورد سیاست‌مداران بی‌وفا و خاورمیانه و خطر گرمایش جهانی نظر می‌خواهند. انگار باید وارد عمل شوم. صداهای دنیای بیرون متوقعانه‌اند و عکس‌العمل فوری می‌خواهند.

برای همین است نه اخبار می‌خوانم نه به آن گوش می‌دهم. یک تماس تلفنی هم نمی‌گیرم و حتی نمی‌خواهم بدانم لوله‌کش امروز می‌آید تا سینک ظرفشویی را درست کند. الان پنج روز است که نیامده است. یک زنگ برایم کافی است تا وارد دنیای هر روزه شوم؛ دنیایی که هر چیزی درون آن پیچیده است و نیازمند تصمیم‌گیری و مکالمه است. این به معنای پایان همه‌چیز است. این به معنی این است که قادر به نوشتن نخواهم بود.

download 4 - نویسنده‌ای که صبح‌ها بدعنق است

دلیل اینکه صبح‌ها این‌قدر برایم مهم‌اند این است که شب را در جایی دیگر گذرانده‌ام.

اینجا جایی نیست که بتوانم آن را به‌طور دقیق توصیف کنم، فقط می‌توانم بگویم مرموز و بی‌انتهاست و جایی است که ذهن گسترش می‌یابد. عمیق و با امواج آرام و بسیار زیر سطح آب، مرا به جاهایی می‌برد که به درک آن نیاز ندارم. هیچ صدایی نیست. وقتی از خواب بیدار می‌شوم هنوز به آن حالت سکوت نزدیکم. هنوز درون آن مکان عمیق و ساکت هستم و به صدایش گوش می‌دهم؛ صداهایی که بسیار با صداهای دنیای بیرون تفاوت دارند.

کتری می‌لرزد. آب در حال جوشیدن را به درون لیوانم می‌ریزم. آب می‌چرخد. قهوه باید خیلی داغ باشد. دانه‌های شکر قهوه‌ای را با قاشق به درون لیوان ریخته و روی آن آب جوش می‌ریزم. کریستال‌های شکر و قهوه فوری حل می‌شوند و لیوان پر از مایع تیره‌رنگ می‌شود. من باور دارم این اکسیر تصور است. بدون آن نمی‌توانم بنویسم: به این باور دارم.

داخل اتاق مطالعه‌ام، لیوان را کنار صندلی مخصوص نوشتنم می‌گذارم که با میزتحریرم فاصله دارد. کامپیوترم روی میزم است و با سیم آبی کلفتی به اینترنت وصل شده است. سیم را از لپ‌تاپ جدا می‌کنم و لپ‌تاپ را به‌سمت صندلی‌ام می‌برم. می‌نشینم و از دنیای اینترنت رها و راحتم. حالا کامپیوترم از اشخاص دیگر خالی است و تنها حاوی افکار من است.

گاهی کمی می‌خوانم تا عقل و هوشی که برای نوشتن به آن نیاز دارم سر جایش بیاید. حین نوشتن رمان «این دختر من است»، خاطرات جان چیور را می‌خوانم؛ حین نوشتن رمان «آب شیرین»، آنا کارنینا را می‌خوانم و در حال نوشتن رمان «قیمت»، ساعت‌ها اثر ویرجینیا وولف را می‌خوانم. این کتاب‌ها را خیلی خوب از بر هستم. می‌توانم هر کدامشان را از هر قسمتی باز کنم و بدانم متن کتاب کدام است.

معمولاً یکی دو صفحه از هر کتاب را می‌خوانم و بعد آن را می‌بندم.

حالا زمان خوبی است. در روزهای خوبی مثل این، در جایی که نیاز دارم باشم قرار گرفته‌ام. در روزهای خوب، چیزی بزرگ‌تر از خودم به من می‌رسد و من را در برمی‌گیرد. نوری که با اجرام آسمانی حرکت می‌کند و من را در خود می‌گیرد.

شروع به کار می‌کنم، به روی صفحه‌کلید ضربه می‌زنم و کلمات را به بیرون می‌ریزم. با این امید که نور مرا در بربگیرد.

نویسنده: رکسانا رابینسون

منبع: مجله نیویورکر

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer