نویسندگان زیادی به دلیل روراستی کاملا به فنا می‌روند - بخش سوم - رسانه مجازی نیلسو

نویسندگان زیادی به دلیل روراستی کاملا به فنا می‌روند – بخش سوم

در این مصاحبه با پاریس ریویو، ایشی گورو از عادت‌های نویسندگی‌اش و شهرتش پس از دریافت جوایز ادبی سخن می‌گوید.

  • توسط مرسده خدادادی
کازئو ایشی گورو

بخش اول و دوم این مصاحبه را در این جا بخوانید.

بازمانده روز جایزه ادبی بوکر را از آن خود کرده است. آیا موفقیت این کتاب چیزی را برای شما تغییر داده اسـت؟

زمانی که رمان هنرمند دنیای معلق را به چاپ رساندم، هنوز یک نویسنده‌ی گمنام و در حاشیه بودم. بردن جایزه ادبی بوکر همه‌ی این چیزها را یک شبه برای من تغییر داد. ظرف مدت شش ماه بعد از این که به چاپ رسید برای جایزه بوکر نامزد شد و بعد از آن نیز جایزه ادبی ویتبرد (Whitbread) را برد. در این زمان بود که تصمیم گرفتم یک دستگاه پاسخگویی تماس تلفنی برای خودم بگیرم زیرا ناگهان افرادی که اصلا تا قبل از آن نمی‌شناختم می‌خواستند با من معاشرت داشته باشند و به عنوان مثال شب من را به مهمانی شام خود دعوت می‌کردند. برای من مدتی به طول انجامید تا بفهمم که نباید به همه چیز پاسخ بله و باشد بدهم. در غیر این صورت شما کنترل زندگی خودتان را از دست خواهید داد. وقتی که سه سال بعد جایزه بوکر را بردم یاد گرفتم که چه گونه با ادب و نزاکت جواب منفی به مردم بدهم.

آیا قسمت شهرت زندگی یک نویسنده مانند تور خواندن و امضا کردن کتاب‌ها و مصاحبه‌ها بر روی نویسندگی شما تاثیری گذاشته است؟

این بخش نویسندگی شما را به دو شیوه‌ی خیلی روشن تحت تاثیر قرار می‌دهد. یکی از آن این است که این کارها یک سوم زمان کاری شما را به خود اختصاص می‌دهد. بخش دیگر این است شما بخش زیادی از زمان خود را صرف این می‌کنید که از طرف افراد بسیار دقیق و نکته‌سنج مورد آزمایش و سوال و امتحان قرار بگیرید: چرا همیشه در داستان‌های شما یک گربه با سه دست و پا وجود دارد یا این که چرا این قدر در داستان‌هایتان به فلان پای و دسر و شیرینی علاقه دارید؟ بخش عمده‌ای از آن چه که در داستان‌های شما می‌گذرد می‌تواند ناخودآگاه باشد یا حداقل آشکارسازی‌های احساسی از این تصاویر ممکن است تحلیل نشده باشد. سخت است وقتی تور کتابخوانی و امضای کتاب داری این موارد در داستان‌های شما به همان حال باقی بمانند و کسی در مورد آن‌ها سوال نکند و تجزیه تحلیل نخواهد. در روزهای گذشته عادت داشتم فکرکنم که بهتر است تا جایی که می‌شود بایستی با همه صادق و باز و روراست باشم اما متوجه خرابی‌ای که این کار به بار خواهد آورد شدم. برخی نویسندگان به این شیوه کاملا به باد فنا می‌روند. باعث می‌شود که پر از حس خشم و کینه و این حس می‌شوند که حریم آن‌ها نقض شده است. و این مورد تاثیراتی برای روی شیوه نوشتن و نویسندگی شما نیز می‌گذارد. شما پشت میز می‌نشینید که بنویسید و بعد فکر می‌کنید که خب من یک رئالیست هستم و قرار بر این است که به همین منوال یک آبزوردگرا نیز باشم. شما بیش‌تر از قبل نسبت به خودتان و نوشته‌هایتان آگاه می‌شوید.

کازئو ایشی ‌گورو
کازئو ایشی ‌گورو

آیا در هنگام نوشتن نسبت به مشکلاتی که مترجمان در هنگام ترجمه‌ی کتاب‌های شما دارند نیز فکر می‌کنید؟

هنگامی که شما خودتان را در جاهای مختلفی از دنیا می‌یابید به طرز خجالت‌آورانه‌ای متوجه موارد فرهنگی‌ای خواهید شد که در ترجمه نمی‌توان آن‌ها را ترجمه کرد. برخی مواقع شما چهار روز را صرف این خواهید کرد که کتابی را به اهالی یک سرزمین خاص معرفی کنید. به طور مشخص و به عنوان مثال دوست ندارم از اسامی برندها و کالاها و سایر ارجاعات فرهنگی در نوشته‌هایم استفاده کنم و این فقط به این دلیل نیست که این چیزها از لحاظ جغرافیایی قابل انتقال نیستند بلکه به این دلیل نیز هست که این چیزها در گذر زمان نیز خیلی خوب منتقل نخواهند شد. در ظرف زمان سی سال این موارد معنی خود را از دست خواهند داد. شما فقط برای مردم در کشورهای مختلف نمی‌نویسید بله برای زمان‌ها و اعصار مختلف نیز نویسندگی می‌کنید.

آیا برای نوشتن روتین و نظم و ترتیب خاصی دارید؟

معمولا از ده صبح شروع به نوشتن می‌کنم و این کار را تا ساعت شش بعد از ظهر ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم که تا ساعت چهار به سراغ ایمیل‌هایم نروم و یا تلفن جواب ندهم.

آیا با کامپیوتر کار می‌کنید؟

من دو تا میز کار دارم. یکی از این دو میز شیبی برای نوشتن دارد و دیگری کامپیوتری بر روی خود دارد. کامپیوتر متعلق به سال 1996 است. این کامپیوتر به اینترنت وصل نیست. ترجیح می‌دهم برای نوشته‌های اولیه‌ام روی میز نوشتن و با خودکار بنویسم. می‌خواهم این کار برای هر کسی به جز خودم کمابیش غیرقانونی باشد. چرکنویس اولیه خیلی درهم و برهم است. به شیوه و ساختار نوشتن و ارتباط جملات و پاراگراف‌ها خیلی فکر نمی‌کنم. فقط می‌خواهم همه چیز را روی کاغذ بیاورم. اگر ناگهان ایده‌ی جدیدی به ذهنم برسد که با آن چه که قبل از این آمده متناسب نباشد، با این وجود باز هم آن را خواهم نوشت. فقط یک یادداشت می‌گذارم که بعدا دوباره به سراغ آن بروم و تر و تمیز و مرتبش کنم. بعد همه چیز را از روی آن برنامه‌ریزی می‌کنم. بخش‌ها را شماره گذاری می‌کنم و آن‌ها را به اطراف حرکت می‌دهم. تا زمانی که چرکنویس ثانویه‌ام را می‌نویسم یک ایده‌ی مرتب‌تر و واضح‌تر از جایی که در حال حرکت به آن هستم خواهم یافت. در این زمان است که با دقت و احتیاط بیشتری خواهم نوشت.

معمولا چند بار نوشته‌های خود را چرکنویس پاکنویس می‌کنید؟

خیلی به ندرت پا را فراتر از ویرایش کردن سوم نوشته‌هایم می‌گذارم. با گفتن این نکته، بایستی این را هم مد نظر داشت که متن‌های تک و منفردی وجود دارند که بایستی آن‌ها را دوباره و چند باره بنویسم.

نویسندگان کمی هستند که مانند شما برای سه کتاب اول خود چنین نقد و نظرات مثبتی بگیرند. و بعد از آن رمان آرامش‌نیافته شما بیرون آمد. هر چند برخی منتقدین آن را بهترین کار ادبی شما می‌دانند، بقیه می‌گویند این بدترین چیزی است که تا به حال خوانده‌اند. در این مورد چه حسی دارید؟

فکر می‌کنم که تقریبا خودم را مجبور کردم که وارد حوزه محتاطانه‌تری شوم. اگر در مورد سه کتاب اول من نقدی وجود داشت شاید این نقد این بود که این کتاب‌ها به اندازه کافی شجاعانه نبوده‌اند. من حس می‌کردم که در مورد آن انعکاسی از حقیقت وجود دارد. در مورد بازمانده روز نقدی در مجله نیویورکر به چاپ رسید که از ابتدا تا پایانش نقد بسیار خوبی بود. بعد این نقد در جایی ناگهان می‌گوید: اشکال این رمان این است که هر چیزی در این کتاب مانند ساعت کار می‌کند.

خب این خیلی عالی است.

بله. کتاب تر و تمیزی است و اثری از شلختگی و شجاعت در آن به چشم نمی‌خورد که این هم بر عهده خودم است. همه چیز خیلی کنترل شده است. باقی مردم ممکن است خیلی به این که چرا برای بی نقص بودن ممکن است مورد انتقاد بگیرند فکر نکنند. خب، عجب انتقادی! اما در این مورد با چیزی که آن را حس می‌کردم انعکاس می‌یافت. من در حال بهتر کردن و بهتر کردن یک رمان یکسان بودم. به همین دلیل زمانی فرا رسید که در مورد چیزهایی که خیلی در مورد آن‌ها مطمئن نبودم دچار وسواس شدم. مدت کوتاهی پس از چاپ رمان بازمانده روز من و همسرم جایی نشسته بودیم و در مورد این که چگونه برای مخاطب بین‌المللی می‌توان مطلب نوشت بحث و بررسی می‌کردیم و سعی داشتیم به موضوعات جهان‌شمولی برسیم. همسرم این نکته را خاطرنشان کرد که زبان رویاها و خواب‌ها یک زبان جهانی است. هر کس آن را می‌شناسد و فرقی ندارد از کدام فرهنگ آمده باشد. در هفته‌های پیش رو، شروع به سوال پرسیدن از خودم کردم که دستور زبانی رویاها چیست؟ درست همین حالا دو نفر از ما در حال این مکالمه در این اتاق هستیم و هیچ کس دیگری در این خانه نیست. شخص سومی وارد این صحنه می‌شود. در یک نوشته سنتی، صدای در زدن به گوش می‌رسد و یک نفر داخل اتاق خواهد شد و ما به او سلام خواهیم کرد. ذهنی که مشغول رویا دیدن است صبر و تحمل این جور چیزها را ندارد. به صورت معمول آن چه اتفاق می‌افتد این است که ما به تنهایی در این اتاق نشسته‌ایم و ناگهان متوجه این نکته خواهیم شد که یک فرد سومی نیز در این جا در تمام مدت درست کنار آرنج من حضور داشته است. ممکن است نوعی حس غافلگیری وجود داشته باشد که ما تا این لحظه متوجه حضور این فرد در این جا نشده بودیم اما مستقیم به نکته‌ای که این فرد می خواهد به آن بپردازد می‌رویم. من فکر کردم که این کار تا حدی جالب است و شروع به دیدن بخش‌های موازی بین ذهن و رویا کردم، روشی که شما هر دو را به دلیل و بر طبق نیازهای عاطفی خود تغییر می‌دهید. زبان رویاها همچنین به من اجازه خواهد داد که داستانی بنویسم که مردم آن را به عنوانی داستانی استعاری بخوانند و این در تعارض با نظر دادن در مورد جامعه مشخصی است. در طول چند ماه من پوشه‌ای پر از یادداشت درست کردم و آماده نوشتن رمان خود شدم.

وقتی آن را می‌نوشتید آیا ایده‌ای از یک درونمایه داستان داشتید؟

دو درونمایه در این رمان وجود دارد. این رمان در مورد فردی به نام رایدر است که مردی است در خانه‌ای با والدینی بزرگ شده است که آدم‌های شادی نبودند و در آستانه‌ی طلاق از یکدیگر بودند. او فکر می‌کند که تنها راهی که آن‌ها می‌توانند آرامش پیدا کنند این است که توقعات آن‌ها را برآورده کند. به همین دلیل او تبدیل به یک پیانیست بزرگ می‌شود. او فکر می‌کند که اگر این کنسرت مهم را دهد، این کنسرت همه چیز را بهبود خواهد بخشید. البته که تا آن زمان دیگر بسیار دیر شده است. هر آن چه که بر سر والدینش آمده است، مدت‌ها پیش اتفاق افتاده است. و داستان برودسکی را داریم که در مورد مرد پیری است که دارد به عنوان آخرین قدمش تلاش می‌کند که رابطه‌ای را که کاملا به گند کشیده است را ترمیم کند. او فکر می‌کند که اگر بتواند رهبری ارکستر را به خوبی انجام دهد پس می‌تواند عشق زندگی‌اش را نیز بازگرداند. این دو داستان در جامعه‌ای اتفاق می‌افتد که باور دارد که تمامی اتفاقات بد در آن به این دلیل می‌افتد که سلیقه بدی در مورد موسیقی‌ای که انتخاب می‌کنند دارند.

کازئو ایشی گورو
کازئو ایشی گورو

به منتقدین سردرگم خود چگونه واکنش نشان دادید؟

هیچ گاه قصد و غرض من این نبوده که عمدا مبهم بنویسم. رمان تا آن حد که می‌شد در آن زمان واضح و روشن نوشته شده بود آن هم با در نظر گرفتن این نکته که منطق خواب و رویا را دنبال می‌کرد. در یک رویا، یک شخصیت با افراد مختلف نشان داده می‌شود. من از آن تکنیک استفاده کردم و فکر کردم که این مورد منجر به برخی سر در گمی‌ها خواهد شد. اما حتی یک کلمه از رمان آرامش نیافته را نیز تغییر نخواهم داد. من در آن زمان این فرد بودم. فکر می‌کنم که در طی سالیان جای خودش را پیدا کرده است. در مورد آن بیش از هر چیز دیگری از من سوال می‌پرسند. وقتی در حال برگزاری تور برای یک کتاب هستم، می‌دانم که بخشی از آن بعد از ظهر به رمان آرامش نیافته اختصاص خواهد یافت به خصوص در منطقه سواحل غربی آمریکا. دانشگاهیان در مورد این رمان من بیش از بقیه رمان‌هایم نقد و نظر و مطلب نوشته‌اند.

بعد از این نوبت به وقتی یتیم بودیم می‌رسد که در مورد یک کارآگاه انگلیسی است که کریستوفر بنکز نام دارد و سعی دارد که راز ناپدید شدن پدر و مادر خود را در شانگهای حل کند.

وقتی ما یتیم بودیم یکی از معدود مثال‌هایی در زندگی شغلی من است که زمانی بود که می‌خواستم چیزی بنویسم که در زمان مشخص و مکان مشخصی اتفاق می‌افتد. من در سی سالگی به گونه‌ای شیفته شهر شانگهای شده بودم. این شهر یک مثال عینی از شهرهای بزرگ امروز است با همه گروه‌های نژادی در بخش‌های کوچک خودش. پدربزرگ من در آن جا کار کرده است و پدر من در آن جا به دنیا آمده است. در دهه هشتاد میلادی پدر من آلبوم عکس‌هایی از زمانی که پدر بزرگ من آن جا بود آورد. عکس‌های شرکتی زیادی در این آلبوم بودند. افرادی در کت و شلوار سفید که در دفتر کار با پنکه‌های سقفی نشسته‌اند. دنیایی کاملا متفاوت بود. او داستان‌های مختلفی برای من تعریف کرد. برای مثال پدربزرگ من در حال بستن تفنگ بود تا پدرم را برای خداحافظی کردن با مستخدم اصلی ببرد. این مستخدم در حال مرگ به دلیل سرطان در یک منطقه چینی محدود شده‌ای بود. همه این چیزها خیلی تاثیرگذار و به یادماندنی بود. و من می‌خواستم یک داستان کارآگاهی بنویسم. شخصیت کارآگاه انگلیسی شرلوک هولمز شباهت‌های بسیاری با مستخدم انگلیسی دارد. به جای این که بتوان در مورد او گفت متعهد به وظایفش است، می‌توان گفت درون یک شخصیت شغلی محصور شده است. از لحاظ احساسی دور و دست‌نیافتنی است و نمی‌توان فهمید در قلب و ذهنش چه می‌گذرد. مانند آن آهنگساز در داستان آرامش نیافته، چیزی در دنیای شخصی او وجود دارد که شکسته است. در ذهن کریستوفر بنکز یک گذر خاص بین حل کردن راز والدینش و متوقف کردن جنگ جهانی دوم وجود دارد. یک منطق عجیب وجود دارد که من می‌خواهم در قلب وقتی ما یتیم بودیم داشته باشم. این تلاشی برای نوشتن در مورد بخشی از خودمان بود که همشه چیزها را آن گونه می‌بینیم که بچه بودیم. اما رمان به آن صورتی که می‌خواستم باشد، موثر نیفتاد. ایده اصلی من این بود که ژانری از رمان درون خود رمان وجود داشته باشد. من می‌خواستم بنکز یک معمای مناسب دیگر را به شیوه آگاتا کریستی حل کند. اما در پایان ماجرا این شد که تقریبا کار و تلاش یک سال زحمت خودم را به دور انداختم. این یک کتاب صد و نه صفحه‌‌ای بود. رمان وقتی ما یتیم بودیم به من بیش از هر رمان دیگری زحمت و دردسر داد.

من می‌دانم که نسخه‌های سقط شده و تمام نشده دیگری از هرگز رهایم نکن نیز وجود دارد.

بله. ایده اصلی این بود که داستانی در مورد دانشجویان بنویسم، در مورد افراد جوانی که در یک دوره زندگی انسانی در سی سال به جای هشتاد سال حرکت می‌کنند. من فکر کردم که آن‌ها به سمت تسلیحات اتمی می‌روند که در طول شب در کامیون‌های بزرگی حرکت داده می‌شود و به نوعی به تقدیر مشخصی محکوم شده است. در آخر در مکانی واقع شدم که تصمیم گرفتم که کلونی‌های دانش‌آموزی ایجاد کنم. سپس یک دلیل علمی تخیلی برای این داشتم که چرا چرخه زندگی آن‌ها محدود است. یکی از جذابیت‌هایی که در مورد استفاده از کلونی‌ها وجود داشت این بود که باعث می‌شد مردم سریع بپرسند که معنی انسان بودن چیست؟ این راهی سکولار به این سوال داستایوسکی وارانه است که می‌پرسد روح آدمی چیست؟

آیا شما به صورت ویژه علاقه‌مند به مکان‌هایی همچون مدرسه‌های شبانه‌روزی در داستان‌های خود بوده‌اید؟

مدرسه‌های شبانه‌روزی استعاره خوبی برای دوران کودکی هستند. این مدارس نمونه‌ای از موقعیتی است که مردم مسئول می‌توانند تا حد زیادی کنترل کنند که بچه‌ها چه بدانند و چه ببینند. این برای من این گونه به نظر می‌رسد که فرق زیادی با آن چه ما در کودکی در زندگی واقعی انجام می‌دادیم ندارد. بچه‌ها به شیوه‌های بسیاری درون یک حباب بزرگ می‌شوند. ما تلاش می‌کنیم که این حباب را حفظ کنیم، فکر می‌کنیم که کار درستی داریم انجام می‌دهیم. ما آن‌ها را از اخبار بد دور نگه می‌داریم. وقتی با یک کودک به این طرف و آن طرف می‌رویم غریبه‌هایی که ملاقات می‌کنیم نیز سعی در حفظ این حباب دارند. برای مثال اگر در حال دعوا مرافعه باشند، فوری با حضور کودک آن را متوقف می‌کنند. آن‌ها نمی‌خواهند که به این کودک این اخبار بد را بدهند که بزرگ‌تر‌ها در حال دعوا با یکدیگر هستند چه برسد به این که کودک بفهمد که بزرگ‌ترها حتی یکدیگر را نیز شکنجه هم می‌دهند. مدرسه شبانه‌روزی یک مثال فیزیکی از این حباب‌هایی است که دور و بر بچه‌ها درست می‌کنیم.

آیا آن گونه که بسیاری منتقدان به این رمان نگاه می‌کنند شما نیز آن را بسیار تاریک و تیره می‌بینید؟

در واقع من همیشه به رمان هرگز رهایم نکن با این دید نگاه کرده‌ام که این رمان شاد من است. در گذشته در مورد شکست‌های شخصیت‌هایم نوشته بودم. آن‌ها هشداری برای من بودند یا از آن دسته کتاب‌هایی که می‌گویند چگونه زندگی خود را هدایت نکنید. در خصوص رمان هرگز رهایم مکن من حس می‌کردم که برای اولین بار به خودم اجازه داده‌ام که بر روی بخش‌های مثبت وجود آدمی تمرکز کند. خب این بخش‌ها ممکن است اشکالاتی نیز داشته باشد. آن‌ها ممکن است در معرض احساسات معمول انسانی مانند حسادت و احساس حقارت و مانند آن قرار بگیرند. اما من می‌خواستم سه فردی را نشان بدهم که به طور خاص و ویژه‌ای انسان‌های صادقی هستند. وقتی در نهایت می‌فهمند که زمان آن‌ها محدود است، می‌خواستم آن‌ها با موقعیت خود مشغول نشوند یا با چیزهایی که در تملک آن‌هاست ذهن خود را شلوغ نکنند. می‌خواستم تا جایی که بشود از یکدیگر مراقبت کنند و چیزها را رفع و رجوع کنند. پس برای من این گفتن چیزهای مثبت در مورد انسان‌ها بود در برابر این حقیقت ناراحت‌کننده که همه‌ی ما میرا هستیم.

عناوین کتاب‌های خود را چگونه انتخاب می‌کنید؟

این کار مانند اسم گذاشتن روی نوزاد است. بحث‌های زیادی می‌شود که اسم آن را چه می‌شود گذاشت. برخی از آن‌ها را من اختراع نکردم. برای مثال بازمانده روز را. من در یک فستیوال نویسندگاه در استرالیا بودم و روی ساحلی با مایکل آنداجه، ویکتوریا گلندینینگ و رابرت مک‌کرام و نویسنده‌ای هلندی به نام جودیت هرتزبرگ نشسته بودم. ما در حال انجام این بازی کمی تا حدی جدی بودیم و سعی داشتیم برای رمان من که به زودی به اتمام می‌رسید اسمی پیدا کنیم. مایکل آنداجه پیشنهاد داد اسم آن را گوشت ران کبابی، یک سرگذشت آبدار بگذاریم. در این سطح بود. من مدام در حال توضیح به آن‌ها بودم که این اسم باید ربطی به این مستخدم مرد انگلیسی داشته باشد. بعد جودیت هرتزبرگ یک عبارت از فروید نقل کرد که از آن برای ارجاع دادن به رویاها استفاده می‌کرد و معنای تحت‌الفظی آن می‌شود تفاله‌ی روز. وقتی آن را همین طور ذهنی و سرسری برای من ترجمه کرد، برای من به عنوان بازمانده روز معنا شد. به نظرم آمد که با توجه به حال و هوای داستان، عنوان بسیار مناسبی است و همین را هم برای رمانم انتخاب کردم و این طور شد که اسم این رمان شد بازمانده روز.

در مورد رمان بعدی خودم بایستی بین دو عبارت آرامش نیافته و رویاهای پیانو انتخاب می‌کردم. یک دوست من و همسرم را تشویق کرد که اسم مناسبی برای دختر خود نائومی انتخاب کنیم. ما بین دو اسم آسامی و نائومی مردد بودیم و او به ما گفت که تلفظ اسم آسامی آدم را یاد صدام و اسد (بشار اسد) می‌اندازد که دیکتاتور سوری است. خب همین آدم به ما گفت که داستایوفسکی اگر بود اسم آرامش نیافته را انتخاب می‌کرد و التون جان اگر بود عنوان رویاهای پیانو را انتخاب می‌کرد. برای همین من هم عنوان آرامش نیافته را انتخاب کردم.

پس معلوم می‌شود که شما طرفدار داستایوفسکی هستید.

بله. و طرفدار دیکنز، آستین، جرج الیوت، شارلوت برونته، ویلکی کالینز و تمامی داستان‌های قرن نوزدهمی که برای اولین بار در دانشگاه خواندم.

در این مورد چه فکری می‌کنید؟

این تفکری واقعگرایانه است که دنیایی که در داستان خلق می‌کنیم کمابیش مانند دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم. همین طور هم باید گفت که این اثری است که شما می‌توانید در آن خود را گم کنید. یک جور اعتماد در روایت وجود دارد که از ابزار سنتی درونمایه و شخصیت استفاده می‌کند. زیرا من در کودکی خیلی کتاب نخوانده‌ام بنابراین به یک فونداسیون و پی‌ریزی قرص و محکم برای رمان‌هایم نیاز دارم. شارلوت برونته‌ی ویلت و جین ایر، داستایوفسکی از چهار رمان بزرگش و داستان‌های کوتاه چخوف، تولستوی جنگ و صلح. و حداقل پنج تا از شش رمان معروف جین آستین. اگر شما آن‌ها را خوانده‌اید پس یک فونداسیون خیلی محکم دارید. و من افلاطون را بسیار دوست دارم.

چرا؟

در بسیاری از دیالوگ‌های مربوط به سقراط چیزی که اتفاق می‌افتد این است که یک نفر در حال راه رفتن در کنار خیابان است و فکر می‌کند که همه چیز را می‌داند، سقراط با او می‌نشیند و او را نابود می‌کند. این ممکن است مخرب به نظر برسد اما ایده اصلی این است که ماهیت آن چه که خوب است، فرّار است. برخی مواقع مردم کل زندگی خود را بر روی عقاید صادقانه‌ای بنا می‌کنند که می‌تواند خراب شود. این همان چیزی است که کتاب‌های اول من در مورد آن است: افرادی که فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند. اما هیچ شخصیت سقراطی وجود ندارد. آن‌ها سقراط خودشان هستند.

متنی در یکی از دیالوگ‌های سقراط است که در آن سقراط می‌گوید که افراد ایده‌آل گرا اغلب وقتی دو یا سه بار به بن‌بست می‌خورند تبدیل به افرادی مردم‌گریز و متنفر از مردم می‌شوند. افلاطون پیشنهاد می‌دهد که این می‌تواند مانند جست‌و‌جویی برای معنای خیر باشد. شما نباید وقتی معنای آن را پیدا نمی‌کنید ناراحت شوید. همه‌ی آن چه که کشف کرده‌اید این است که جست‌وجو سخت است و شما وظیفه دارید به گشتن خود ادامه دهید.

منبع: گاردین

قبلی «
بعدی »

اکانت اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید دوست داشته باشید !

دسته‌ها

Footer